شمارهٔ ۱۲۲
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار ابراز میکند که از یار خود آبرو و احترامی ندارد و در نداشتن راه به سوی او، رنج میکشد. او به دوری از یار عادت کرده و احساس میکند که در غم و دلشکستگیاش (مانند یک بلبل) دیگر نمیتواند با زیباییها ارتباطی برقرار کند. شاعر در نهایت از خود میپرسد که آیا باید به خاطر کشتن شاه (یا کسی که در قدرت است) خون بریزد، چون خود او هیچ آرزوی دیگری ندارد. به طور کلی، این اشعار بیانگر احساس ناامیدی، دوری و عدم ارتباط شاعر با یار و زیباییهاست.
من ار پیش یار آبرویی ندارمز خاک درش ره به سویی ندارم
هوش مصنوعی: اگر در حضور معشوق آبرو و شان ندارم، پس از خاک در خانهاش هیچ راهی به سوی دیگر ندارم.
به زندان دوری بسازم ضروریچو از گلشن وصل بویی ندارم
هوش مصنوعی: برای من ضروری است که در دوری زندانی بسازم، چون از باغ وصالی هیچ بویی نمیبرم.
ببخشای اگر پیش راهت نهم رویکه جای دگر راه و رویی ندارم
هوش مصنوعی: ببخشید اگر در مسیر تو قرار میگیرم، زیرا در هیچ جای دیگر نمیتوانم بروم یا بایستم.
ز خار غمم خسته چون بلبل دیاز آن با گلی گفتگویی ندارم
هوش مصنوعی: من از دردها و غمهای خود خسته شدهام، مثل بلبل که دیگر هیچ حرفی با گل نمیزند و به خاطر آن خارها و سختیها، دیگر به زیباییها توجهی ندارم.
مگو عاقبت خون شاهی بریزمکه من خود جز این آرزویی ندارم
هوش مصنوعی: نگو که در نهایت خون یک پادشاه را میریزم، زیرا من خود جز این آرزو چیز دیگری نمیخواهم.