شمارهٔ ۱۲۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم و درد ناشی از عشق سخن میگوید. او دل آشفتهای دارد که تحت تأثیر زلف معشوق قرار گرفته است. شاعر از معشوقش میخواهد یک شب به مجلس آنها نگاهی بیندازد و روشنایی بخشد. او همچنین به سرگیجه ناشی از عشق و دلتنگیاش اشاره دارد و میگوید که زندگیاش به ویرانهای تبدیل شده و هیچ شادی در آن باقی نمانده است. در نهایت، او از بزرگترین غم خود یعنی دوری معشوق و نبود نور عشق در زندگیاش صحبت میکند.
ای در غم تو حاصل من درد و داغ همآشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم
هوش مصنوعی: ای معشوق من، در غم تو، درد و غم و اندوه تمام وجودم را پر کرده است. دل آشفتة من نیز از زیباییهای تیرۀ موهایت غرق سردرگمی است.
یکشب، ز چهره مجلس ما را فروغ دهتا شمع گوشه ای بنشیند، چراغ هم
هوش مصنوعی: یک شب، از زیبایی چهرهات به ما روشنی ببخش تا شمعی در گوشهای بنشیند و روشنیاش را بگیرد.
سودای کویت از سر من میبرد برونگلگشت بوستان و تماشای باغ هم
هوش مصنوعی: عشق و آرزوی دیدن تو تمام افکار و احساسات من را تحت تاثیر قرار داده و حتی زیباییهای باغ و گلستان را نیز از ذهنم بیرون کرده است.
ویرانه ایست گلشن عیشم، که هیچگهبلبل بدانطرف نپرد، بلکه زاغ هم
هوش مصنوعی: این گلستان شادابی که روزی داشتم، اکنون ویران شده است. حتی بلبل که نماد زیبایی و شادمانی است، به سوی آن نمیپرد و حتی زاغ هم به آن توجهی ندارد.
شاهی که بی فروغ رخت سوخت همچو شمعدارد غم تو وز همه عالم فراغ هم
هوش مصنوعی: سلطانی که چهرهاش نور و روشنی ندارد، مانند شمعی در حال ذوب شدن است. او غم تو را در دل دارد و از همه چیز در دنیا رها شده است.