شمارهٔ ۱۷۶
هوش مصنوعی: غزل به بیان درد و رنجهای زندگی شاعر میپردازد. او از مشکلات روزگارش صحبت میکند و میگوید که نمیتوان از درد و مصیبتهایش گفت. شاعر احساس میکند که به دام روزگار گرفتار شده و مانند یوسف نیست که به راحتی از مکر زلیخا رهایی یابد. او از سوی سرنوشت به هدف تیر بلا قرار گرفته و نمیتواند به کمک کسی شبیه رستم و قهرمانان افسانهای باشد. همچنین، او از ناتوانی در پرسیدن از چگونگی شرایطش سخن میگوید و اینکه عیبجویان از روح و دل او دوری میکنند. در انتها، فردی به او توصیه میکند از دنیا قطع نظر کند تا مشکلاتش آسانتر شود.
منم از محنت ایام بدانسان که مپرسو آن بدل میرسدم ز آفت دوران که مپرس
هوش مصنوعی: من در زندگی با مشکلات و سختیهای زیادی روبهرو شدهام و از آنها به هیچ عنوان نپرس. همچنین، در برابر چالشهای زمانه، راههایی را پیدا کردهام که نمیتوانی از من درباره آنها بپرسی.
وان که از شست قضا زد ز کمان چرخمبیگمان تیر بلا بر هدف جان که مپرس
هوش مصنوعی: هرکس که قضا و سرنوشت او را به سوی من نشانه گرفته است، بیتردید تیرهای بدبختی به هدف جان من خواهد خورد، پس از آن نپرسید.
من نیم یوسف و از مکر زلیخای جهانتا بحدی شده ام بسته زندان که مپرس
هوش مصنوعی: من مانند یوسف نیستم و به حدی از فریب و توطئههای دنیا گرفتار شدهام که دیگر نیازی به پرسیدن نیست.
من نه روئین تنم و رستم دستان زندماز کمان ستم آن ناوک پران که مپرس
هوش مصنوعی: من نه فردی نیرومند و شجاع مانند رستم هستم، و نه میتوانم از تیرهای ستم آن کسی که نغمه میزند، خود را نجات دهم. از من نپرس که چه کار باید کرد.
هر چه ایام بروی آردم از چون و چراشزهره دارم که بپرسم شده فرمان که مپرس
هوش مصنوعی: هر چه روزها برایم پیش میآید، از اینکه دربارهاش سوالی بکنم شرم دارم، چون به من گفتهاند که نباید بپرسم.
عیب جویان منند ز آنهمه رو و دل مناز هنر هست بد آنگونه گریزان که مپرس
هوش مصنوعی: کسانی که به عیبجویی میپردازند، به خاطر ویژگیهای ظاهری و باطنی من، دوری میکنند. دل من از هنر و زیبایی زخم خورده است و به همین دلیل بسیار از آن گریزان است.
دوش گفتم خردا هیچ خبر داری از آنکداد چندان فلکم بهره ز حرمان که مپرس
هوش مصنوعی: دیروز به خرد و دانایی گفتم، آیا هیچ خبری از این توفان دارم؟ چه بسا از آنچه که از دست رفته بر من رفته، و دیگر نپرس.
گفت کای ابن یمین خسته دل از دور فلکهست در وادی حرمان چو تو چندانکه مپرس
هوش مصنوعی: گفت: ای پسر یمین، دلشکسته از سفر دوری آسمان، در بیابان ناامیدی، مثل تو چندانکه نپرس.
هیچ دانی چه کنی قطع نظر کن ز جهانتا شود بر تو چنان مشکلش آسان که مپرس
هوش مصنوعی: میدانستی که اگر از دنیا دوری کنی، مشکلاتت به راحتی حل میشود، طوری که اصلاً نیازی به سوال کردن هم نیست.