تناجی
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

شمارهٔ ۲۳

عشق را با دل من صد رازستدر غم بر دل مسکین بازست
چرخ در کشتن من میکوشدیار با چرخ درین انبازست
ناز برد از حد و با روی چنینناز در گنجد و جای نازست
عشقت ای دوست اگر نه اجلستگرد جانم ز چه در پروازست
شب زلف تو چه روز افزونستچشم آهوت چه روبه بازست
صبح و مشگست برخسار و بزلفلاجرم پرده درو غمازست
گر دلم گرد تو گردد چه عجبکت سر زلف کمند اندازست
یکدم از من نشود هجر تو دوریارب این هجر تو چون دمسازست