شمارهٔ ۴۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساس درد و رنجی که از عشق و جدایی تجربه میکند، میپردازد. او به معشوقش اشاره میکند که از دلسوزی و محبت او بهره میبرد، اما خود هیچ دردی را متحمل نمیشود. شاعر میگوید دلش شمعی است که در وصال یا جدایی میسوزد. او نمیخواهد از خصم خود، که در اینجا به معنی معشوقش است، خفت و ذلت ببیند. در نهایت، شاعر به دشواری بیان حال دلش اشاره میکند که نمیتواند داستان عشقش را به درستی بازگو کند.
مرا از چون تو یاری میگزیردکه خود درد منت دامن نگیرد
هوش مصنوعی: کسی که مانند تو یار و مددکار من است، خود را درگیر زحمت و درد نمیکند و از من حمایت میکند.
لب بیجاده رنگت گر شوم کاهبایزد گر مرا هرگز پذیرد
هوش مصنوعی: اگر رنگ لبهای من زرد شود، حتی اگر خداوند هم مرا نپذیرد، هیچ اشکالی ندارد.
دلم شمعیست کاندر وصل و هجرتببوسی زنده وز بادی بمیرد
هوش مصنوعی: دل من شمعی است که در ارتباط با محبوب در حال زندگی است و اگر از او دور شود یا با باد بمیرد، خاموش خواهد شد.
نخواهم بردن از خصم تو خواریکزین معنیم باری میگزیرد
هوش مصنوعی: من هرگز نمیخواهم از دشمن تو دردی را تحمل کنم، زیرا این موضوع مرا به شدت آزار میدهد.
مرا گویند حال دل بدو گویچه خوانم قصه چون دروی نگیرد
هوش مصنوعی: مرا میگویند حال دلم را بگو، اما چه چیزی بگویم، در حالی که او مثل درویش بیخبر است.