تناجی
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

شمارهٔ ۷۷

تو گر سرد چندین بگوئی نشایدور آزار دلها بجوئی نشاید
بران کو کهین دوستدار تو باشدبهر دم بپائی بپوئی نشاید
گهی دوستی گاه دشمن ندانیکه این ده دلی و دوروئی نشاید
ز تو این جفا بر دل عاشق تواگر خود همه جان اوئی نشاید
چه سنگین دلی کز چنین گونه ماراجگر میخوری و نگوئی نشاید
تو ایدل از و خون بخون چند شوئیاگر دست از وی بشوئی نشاید؟