تناجی
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

شمارهٔ ۱۰۱

جان من گوئی زتن می بگسلدیار من هرگه زمن می بگسلد
رشته عهدی که خود بندد همیبی سبب هم خویشتن می بگسلد
تافکند او دامن اندر پای حسنسرو دامن از چمن می بگسلد
عشقبازی نیک داند دل و لیکاولین بازی رسن می بگسلد
از ضعیفی گر همی نالم چونایهمچو چنگم رگ ز تن می بگسلد
هرچه گویم بوسه، میگوید که زرچون کنم اینجا سخن می بگسلد