شمارهٔ ۱۱۶
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دوست ستمگر خود شکایت میکند و احساس تنهایی و ناامیدی خود را ابراز میکند. او میگوید که هر چه جفا میخواهی به من کن، اما از تو احساس خوبی ندارم. اگرچه تو میتوانی به هر شکلی که میخواهی با من رفتار کنی، دل من از تو جدا نمیشود. او به یاد ایام خوش گذشته اشاره میکند و میگوید که روزهای جوانی را از دست داده است و حالا در برابر این دوستی که مورد ستم واقع شده، احساس بیپناهی میکند. در نهایت، شاعر از درد و ناراحتی خود میگوید و از این که نمیداند چگونه از این وضعیت رهایی یابد، ابراز ناتوانی میکند.
با من ای دوست، ستمگر چو جهانی چه کنم؟هر چه خواهی ز جفا می بتوانی چه کنم؟
هوش مصنوعی: دوست عزیز، اگر تو به من ظلم کنی، من چه کار میتوانم بکنم؟ هر چه بخواهی میتوانی بر من سخت بگیری، من چه قدرتی دارم که مقابله کنم؟
نیک و بد از بُن دندان تو میباید ساختنگریزد دل من از تو که جانی چه کنم؟
هوش مصنوعی: باید از عمق وجودت خوبی و بدی را بسازم، اما دل من از تو دوری میکند و نمیدانم چه باید کرد.
گر چو جان رخ بنمائی، چو جهان جور کنینبود سخت، عجب جان جهانی چه کنم؟
هوش مصنوعی: اگر همچون جان زیبایت را نشان دهی، و اگر جهان را نیز زیبا و دلنشین گردانی، چه سختیای باقی میماند؟ چه کنم که جان من هم در این جهانی زیبا فاقد هر گونه کدورت و نازیبایی خواهد بود؟
همه را باز نوازی، همه را بار دهیخود مرا یاد نیاری و نخوانی چه کنم؟
هوش مصنوعی: همه را با محبت و kindness خود نوازش می کنی و به همه کمک و توجه می کنی، ولی من را فراموش کردهای و به یاد من نمیافتی. حالا من چه کار باید بکنم؟
در سخن با همه کس شکَّر باری ز دهانبا من از بختِ من ار تلخ زبانی، چه کنم؟
هوش مصنوعی: وقتی با دیگران صحبت میکنم، مانند شکر شیرین و دلپذیر است، اما وقتی با من از روی بدشانسی تلخ و ناگوار میگوید، چه کاری از دستم برمیآید؟
دوش گفتی ز سر خشم بسوزم دل تودل تو داری و دل از توست و تو دانی، چه کنم؟
هوش مصنوعی: دیروز تو گفتی که از روی خشم، قلبم را بسوزانم. اما تو خود میدانی که دل تو را در اختیار داری و قلبی که سوزانده میشود، در نهایت دل خود توست. حالا من چه باید بکنم؟
یاد دارم که تو با بنده نه چونین بودیمن همانم که بُدم، گر تو نه آنی چه کنم؟
هوش مصنوعی: به خاطر دارم که تو با من اینگونه نبود که اکنون هستی. من همان کسی هستم که بودم، اگر تو همانی نباشی که بودی، چه کاری از من برمیآید؟
خود گرفتم که زر و سیم به چنگ آرم بازبه جوانی که گذشت، آه جوانی، چه کنم؟
هوش مصنوعی: من تصمیم گرفتم که طلا و نقره به دست بیاورم، اما وقتی به یاد جوانیام میافتم که گذشته است، افسوس میخورم. چه اقدامی میتوانم انجام دهم؟
پای برجا نبُوَد با تو سخنهای چنینچه دهم درد سرخویش و گرانی چه کنم؟
هوش مصنوعی: من نمیتوانم با تو به این مسائل بپردازم و اگر این گفتوگو ادامه پیدا کند، تنها درد و رنج خود را بیشتر میکنم و نمیدانم چه باید بکنم.