شمارهٔ ۱۲۱
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه میپردازد. شاعر از خستگی و رنج خود در دوری از معشوق صحبت میکند و به زلف و چشمان او اشاره میکند که خواب و قرار را از او گرفتهاند. او به معشوق میگوید که اگر بخواهد میتواند جان او را بگیرد، اما او همچنان بر سر عشق خود باقی است. همچنین، شاعر میگوید که حتی در تلخی هجران هم میتوانند با یاد عشق زندگی کنند و برغمهای خود غلبه کنند. در نهایت، شاعر بر فانی بودن خود و عظمت معشوق تأکید میکند.
بی عارض گلرنگ تو ما خسته خاریمنا خورده می وصل تو در رنج خماریم
هوش مصنوعی: بدون زیبایی و رنگی که تو داری، ما مانند خاری خسته و بیرمق هستیم. در حالتی از درد و افسردگی به سر میبریم که به وصال تو نرسیدهایم.
زان زلف پژولیده و ناخفته دو چشمتچون چشم تو و زلف تو بیخواب و قراریم
هوش مصنوعی: چشمهای تو مانند زلفهای آشفتهات، ما را بیخواب و آرام کرده است.
گفتی ببر از جانت اگر جوئی وصلمتو بر سر آن باش که ما بر سر کاریم
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به وصال من برسی، باید بدان که ما همیشه در حال کار و تلاش هستیم. پس اگر علاقهمندی، باید با تمام وجودت به این مسیر ادامه بدهی.
ورخوی تو ما را نکند شاد چه باشدهم با غم تو نیک و بد این غم بگساریم
هوش مصنوعی: اگر چهرهی تو ما را شاد نکند، چه ارزشی دارد که با غم تو، خوب و بد را از هم جدا کنیم. این غم را فراموش میکنیم.
وین باقی عمر ار نشود وصل میسرهم با غم هجران تو خوش خوش بسر آریم
هوش مصنوعی: اگر در باقی عمرم نتوانم به وصالت برسم، باز هم با یاد تو و غم جداییات، خوش خواهیم گذراند.
این سر که تو داری سر ما هیچ نداریزین دست که مائیم کجا پای تو داریم
هوش مصنوعی: این سرت هیچ ارزشی نسبت به ما ندارد، چون ما با وجود اینکه در حاشیه هستیم، نمیتوانیم به پای تو برسیم.