شمارهٔ ۱۴۱
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از ملامت و شکایت نسبت به معشوق سخن میگوید. او به معشوقهاش میگوید که با محبت و عشوههایش دلش را میبرد، اما این رفتار او با کمال بیتوجهی به احساساتش همراه است. او به تلخی میگوید که هر روز از او انتظار محبت دارد، اما در عوض تنها زخمدل و ناامیدی نصیبش میشود. شاعر همچنین اشاره میکند که این عشق او را به مرز بیماری و درد کشیده و او دیگر نمیتواند به فرداها امید داشته باشد. در نهایت، او از معشوقهاش میخواهد به او بیتوجهی کند، چرا که دیگر تاب فریبهایش را ندارد.
دلم بستان و آنگه عشوه میدهچنین خواهم زهی نامهربان زه
هوش مصنوعی: دل مرا بگیر و بعد از آن با ناز و عشوه برخورد کن. این خواسته من است ای بیرحم!
بقصد خون من زینسان چرائیکمان ابروان آورده در زه
هوش مصنوعی: چرا کمان ابروان را به تیر کشیدند تا به قصد خون من هدف بگیرند؟
میم، هر لحظه رو بر من ترش کنگلم، هر لحظه ام خاری دگرنه
هوش مصنوعی: عزیزم، لطفاً هر لحظه با رفتار یا حرفهای تند و ناپسندت، من را آزار نده. هر لحظه برای من دردی جدید است.
مرا زین پس مگو فردا و فرداکزین عشوه نخواهم گشت فربه
هوش مصنوعی: از این به بعد، هرگز نگویید فردا و فردا، چرا که من دیگر از این ناز و کرشمهها دلزده شدهام و به آنها نمیپردازم.
مرا گفتی ترایم گر مرائیهمین شیوه، ازینم پرده میده
هوش مصنوعی: به من گفتی که اگر مرا ببینی، همین طور ادامه بده، من از این حالت آگاه هستم.
ز تو بوسی طلب کردم ندادیتو جان خواهی و نتوان گفتنت نه
هوش مصنوعی: من از تو بوسهای خواستم، اما تو ندادید. حال آنکه جان میخواهی و نمیتوانی بگویی.
چه گوئی ترک جان و دل بگویمبدین مایه رهم از تو مرا به
هوش مصنوعی: چه بگویم از درد جان و دل؟ به قدری این موضوع برایم سخت است که نمیتوانم از تو جدا شوم.
همه قصدت بجانم بود و بردیازان فارغ شدی الحمدلله
هوش مصنوعی: تمام هدف تو من بودم و اکنون که از آن آزاد شدی، خدارا شکر!