شمارهٔ ۱۴۹
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از ناامیدی و دلخوری خود از معشوق سخن میگوید. او به دوست میگوید که با همه محبت و دوستیاش، هیچ توجهی به او ندارد و نه از او سلامی میشنود و نه وصالی دارد. شاعر به دردی که از این بیتوجهی میکشد، اشاره میکند و به نوعی احساس تنهایی و بیاحترامی میکند. او تلاش کرده که از این وضعیت رهایی یابد، اما بیفایده بوده است. در انتها، نفرین به بیوفایی و کاستی روابط میکند و از معشوق میخواهد که به درخواستهایش توجه کند.
چه باشد اگر با همه دوستگاریمرا گوئی ای خسته چون میگذاری
هوش مصنوعی: اگرچه با محبت و دوستی با من رفتار میکنی، اما چرا به من میگویی که خستهام؟ چگونه میتوانی مرا ترک کنی؟
نه با تو وصالی نه از تو سلامیبنام ایزد الحق چه فرخنده یاری
هوش مصنوعی: نه من وصالی از تو دارم و نه سلامی از تو شنیدهام، اما به نام خداوند حق، یاری تو بسیار خوشایند است.
گهی نوش صرفی گهی زهر نابیتو معشوقه نی مردم روزگاری
هوش مصنوعی: گاهی از تو شیرینی و لذت میچشم و گاهی از تلخی و سختی. تو همواره محبوب من هستی، حتی وقتی که مردم در مورد تو قضاوت میکنند.
مرا دوست خوانی پسم بار ندهیزهی دوستداری زهی حق گذاری
هوش مصنوعی: تو مرا دوست میخوانی، اما در عمل برایم بار سنگینی نمیگذاری. خوشا به حال دوستیات، خوشا به حال احترامی که میگذاری.
بسی جهد کردم که بگذاری این خوچو سودی نمیداشت هم سازگاری
هوش مصنوعی: من تلاش زیادی کردم تا این عادت را کنار بگذارم، اما چون این کار فایدهای نداشت، نتوانستم به آن سازگار شوم.
چو گویم که بوسی تو گوئی که جانیبده بوس و بستان بدین جان چه داری
هوش مصنوعی: وقتی میگویم که بوسهٔ تو را میطلبم، تو میگویی که جانم را بده. اما از این جان چه فایدهای داری که چنین درخواستی میکنی؟
بمن بازده این دل ریش و رستیمتو از این تقاضا من از خواستاری
هوش مصنوعی: دل شکستهام را به من برگردان و تو از این درخواست من آزاد شو.