شمارهٔ ۱۶۰
هوش مصنوعی: این شعر در مورد دلسردی و ناامیدی از عشق و دوستی است. شاعر به معشوق اشاره میکند که به او وفادار نیست و در وعدهها و پیمانهایش ناپایدار است. او از این که عشقش همواره در حال جنگ و صلح است، ناراحت است و به نوعی از بیثباتی رابطه انتقاد میکند. شاعر در پایان به این نتیجه میرسد که هیچ امیدی به تغییر وضعیت ندارد و احساس میکند که تمام تلاشها بیفایده بوده است.
خیزکاندر دلبری بر عهد و پیمان نیستیوه که اندر دوستی یکروی و یکسان نیستی
هوش مصنوعی: برخیز ای دل، چرا که در عشق وفا و پیمان وجود ندارد و افسوس که در دوستی تو یکدست و یکسان نیستی.
از لبت کس بوسهای نستد کزوجان نستدیبا چنین دندان مرا باری بدندان نیستی
هوش مصنوعی: هیچ کس نتواند از لب تو بوسهای بگیرد، چون جانم را هم از تو نمیگیرم، با این دندانهای زیبا که داری، نمیتوانم بگویم که تو به من نیازی نداری.
هر نفس جنگی بر آری هر زمانصلحی کنیکافرا تا چند ازین، آخر مسلمان نیستی؟
هوش مصنوعی: هر لحظه که جنگی بهپا میکنی و هر زمانی که صلح میسازی، تا کی به این کارها ادامه میدهی؟ در نهایت، آیا تو واقعاً مسلمان هستی یا نه؟
گفتی آنگه دست گیرم کت در آید دل ز پایشد ز دست این کار و تو هم بر سر آن نیستی
هوش مصنوعی: تو گفتی که دستم را بگیری، اما حالا دل من از پا درآمده و این کار از دست من خارج شده و تو هم در این موضوع کمکی نمیکنی.