شمارهٔ ۱۷۷
هوش مصنوعی: در این شعر، گوینده به احساس تنهایی و دیوانگی خود اشاره میکند و میپرسد کجا در تجمع معشوقان جایی برای او وجود دارد. او خود را مانند مجنونی میبیند که داستان عشق و رسواییاش در میان مردم فقط به افسانه تبدیل شده است. همچنین به مانند شمعی میاندیشد که برای عشق خود میسوزد و میخواهد که دیگران او را خوار نکنند، حتی اگر بیگانه باشند. در پایان، از سلطانی میپرسد که او کجا خواهد بود و به احتمال میرسد که جای او در گوشهای از میخانه باشد.
کجا در بزم او جای چو من دیوانهای باشدمقام همچو من دیوانه ای ، ویرانهای باشد
هوش مصنوعی: در این جمع و بزم او، جایی برای من که یک دیوانهام وجود ندارد؛ چرا که در دل من، مانند یک ویرانه، هیچ ترتیبی نیست.
چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسواییکه اینهم در میان مردمان افسانهای باشد
هوش مصنوعی: من مانند مجنون، داستان عشق و رسوایی را دوباره روایت میکنم، که شاید آن نیز میان مردم به افسانهای تبدیل شود.
من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیششکه چون خود را بسوزد کمتر از پروانهای باشد
هوش مصنوعی: من و شمعی که به اندازه یک عاشق برایش ارزش قائل هستم، تا جایی که وقتی خودم را میسوزانم، کمتر از پروانهای شوم.
میان آشنایان هر چه میخواهی بکن با منولی خوارم مکن چندین اگر بیگانهای باشد
هوش مصنوعی: با دوستان و آشنایان هر کاری که میخواهی انجام بده، اما مرا تحقیر نکن، حتی اگر بیگانهای باشی.
مگو وحشی کجا میباشد ای سلطان مهرویانکجا باشد مقامش گوشهٔ میخانهای باشد
هوش مصنوعی: نپرس از وحشی که کجا زندگی میکند، ای پادشاه زیبایان. نور او در مکانی است که میخانهها قرار دارند.