شمارهٔ ۲۹۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی خود به معشوق صحبت میکند. او احساس میکند که مانند پرندهای اسیر است و نگران است که عاشقش به او بیتوجهی کند و او را از یاد ببرد. شاعر خواهان غیبت از نظر محبوبش است، حتی اگر این باعث درد و رنج بیشترش شود. او از این میترسد که دریاچه فراموشی، خاطرات و احساساتش را از یاد ببرد. در پایان، شاعر میگوید که جانش به وداع تن میزند و حالا که جدا شده، محبوبش باید در ادامه راهش بماند.
دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرمترسم که شوی غافل و در دام بمیرم
هوش مصنوعی: دور از گلزار و وصال، احساس تنهایی و اسیری میکنم و میترسم که تو از حال من بیخبر شوی و من در این گرفتاریم، نابود شوم.
خواهم که شوم ازنظر لطف تو غایبهر چند که پر دردم و بسیار حقیرم
هوش مصنوعی: میخواهم از چشم تو دور شوم و از مهرت بیبهره باشم، هرچند که در دردم عمیق و ناچیز به نظر میآیم.
گر آب فراموشی ازین بیشتر آیدترسم که فرو شوید از آن لوح ضمیرم
هوش مصنوعی: اگر آب فراموشی بیشتر از این به من برسد، میترسم که تمام یادها و خاطراتم از بین برود.
جان کرد وداع تن و برخاست که وحشیبنشین تو که من در قدم موکب میرم
هوش مصنوعی: جان به وداع تنش پرداخت و برخاست، که وحشی، تو بنشین و من در پیشگاه این جمع میروم.