شمارهٔ ۳۱۱
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از عشق و درد دلش صحبت میکند. او به شدت دلتنگ و جانسوز است و مانند شمع در حال انشعاب و ذوب شدن است. اگرچه ممکن است به آرامش و سرفرازی برسد، اما عشقی که تجربه میکند او را درگیر کرده است. او به احوال معشوق اشاره میکند و از بیاعتنایی و ناز او گلایه دارد. در نهایت، به شدت در آتش عشق میسوزد و گرفتار ناامیدی است، مانند وحشیای که در میان خاک و خون میتپد و عشقش را بازی میداند، در حالی که او در واقع در رنج و درد است.
من که چون شمع از تف دل جانگدازی میکنمگر سرم برداری از تن سرفرازی میکنم
هوش مصنوعی: من مانند شمعی هستم که از عشق و غم میسوزم و جانم در آتش است. اگر تو سرم را از بدنم جدا کنی، باز هم با افتخار و سربلندی زندگیام را ادامه میدهم.
با چنین تندی و بی باکی که آن عاشق کشستآه اگر داند که با او عشقبازی میکنم
هوش مصنوعی: با این شجاعت و جسارتی که آن عاشقکش دارد، ای کاش بداند که با او در حال عشقبازی هستم.
میکشد آنم که خنجر میزند وانگه به نازباز می پرسد که چون عاشق نوازی میکنم
هوش مصنوعی: کسی که به من آسیب میزند و به من خنجر میزند، پس از آن با محبت و ناز از من میپرسد که چگونه به او عشق میورزم.
ای عزیزان بار خواهم بست یار من کجاستحاضرش سازید تا من کار سازی میکنم
هوش مصنوعی: ای دوستان، میخواهم سفر کنم، یارم کجاست؟ او را حاضر کنید تا من کارهایم را انجام دهم.
همچو وحشی نیم بسمل در میان خاک و خونمیتپم و آن شوخ پندارد که بازی میکنم
هوش مصنوعی: مانند یک حیوان زخمی در وضعیت سخت و در میان مشکلات و دردها تلاش میکنم و آن شخص خوش خیال فکر میکند که من در حال خوش گذرانی هستم.