شمارهٔ ۱۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود صحبت میکند و به بیان احساساتش در مواجهه با زیباییها و رنجها میپردازد. او هر جا که زیبایی و عشقی را میبیند، به یاد محبوبش میافتد و داغ دلش را در آنجا به یاد میآورد. همچنین از درد و رنج دیگران متاثر میشود و برای کمک به آنها میشتابد. شاعر نسبت به صحبتهای گرم محبوبش با دیگران حسرت میخورد و در جستجوی یادآوریهای معروف و آشناییهایش به صحرا و گلشن میرود. در نهایت، او به شکل فغانی منتظر محبوبش مینشیند و در هر قدم او، احساساتش دوباره زنده میشود.
به هر گلشن که بینم مبتلایی رو نهم آنجاز داغش آتشی افروزم و پهلو نهم آنجا
هوش مصنوعی: هرجا که به باغ یا گلستانی برسم و ببینم عاشق یا دلباختهای در آنجا حضور دارد، دلم را به خاطر درد و غمش آتش میزنم و خودم را به او نزدیک میکنم.
چو بینم دردمندی بر سر ره بیخود افتادهبه خاک افتم سر او بر سر زانو نهم آنجا
هوش مصنوعی: وقتی ببینم کسی در راهی رنجیده و بیحال بر زمین افتاده، سرم را بر زانوی او میگذارم و به او تسلیت میگویم.
روم تا شهر بابل از جفای این سیهچشمانغم دل در میان با مردم جادو نهم آنجا
هوش مصنوعی: به شهر بابل میروم تا از ستم این چشمسیاهها رهایی یابم و در آنجا دلدردهایم را با مردم جادو بگویم.
به هر منزل که بینم صحبت گرم تو با یارانهزاران داغ حسرت بر دل بدخو نهم آنجا
هوش مصنوعی: هر جا که ببینم تو با دوستانت گرم صحبت هستی، هزاران حسرت و درد دل بدخویی را در آنجا برای خودم احساس میکنم.
چو بوی آشنایی از سگ کویت نمییابمبه صحرا افتم و سر در پی آهو نهم آنجا
هوش مصنوعی: وقتی بوی آشنایی را از تو نمیشنوم، به صحرا میروم و برای پیدا کردن آهو تلاش میکنم.
چو در گلشن برم مست و خرامانت به گل چیدنچه منتها که بر سرو و گل خودرو نهم آنجا
هوش مصنوعی: وقتی در باغ گل مست و سرمست میشوم و با زیباییهایت همراه میشوم، چه توقعاتی دارم که بر درخت سرو و گلهای وحشی بروم و آنجا گل بچینم.
نشینم چون فغانی روز جولان بر سر راهتکه هر جا پای بردارد سمندت رو نهم آنجا
هوش مصنوعی: من در جایی نشستهام و از شدت شوق و هیجان همچون فغان از یاد تو، در روزی که تو در محلی هستی، خود را بر سر راه تو میگذارم. هر جا که اسب تو برود، من هم همانجا میروم و راهت را با تمام وجود مسدود میکنم.