شمارهٔ ۱۸۹
هوش مصنوعی: این شعر به موضوع گذر زمان و تغییرات طبیعی زندگی میپردازد. شاعر به خزان و از بین رفتن زیباییهای گلستان اشاره میکند و میگوید که دیگر از زیباییهای گذشته خبری نیست. او به حسرت و ناکامی در حفظ جمال و کمال میاندیشد و به تأثیر پذیر بودن اشیا و موجودات از تغییرات طبیعی اشاره میکند. در نهایت، شاعر به نبود تعادل در جهان و دلی غمگین که از ناملایمات رنج میبرد، اشاره میکند و دلتنگی و اندوه ناشی از بیثباتی زندگی را بیان میکند.
خزان رسید و گلستان به آن جمال نماندسماع بلبل شوریده رفت و حال نماند
هوش مصنوعی: زمستان آمد و دیگر از زیبایی باغ خبری نیست، آواز بلبل دیوانه هم دیگر درکار نیست و حال خوشی از آن باقی نمانده است.
نشان لاله ی این باغ از که می پرسیبرو کز آنچه تو دیدی بجز خیال نماند
هوش مصنوعی: اگر از کسی درباره نشانههای گلهای لاله این باغ سوال کنی، برو و بدان که از آنچه تو دیدهای، جز خیال و تصور چیزی باقی نمانده است.
بشکل و رنگ رخت از خزان کمالی یافتولی چه سود که آخر بدان کمال نماند
هوش مصنوعی: ظاهر و رنگ چهرهات در پاییز زیبایی خاصی پیدا کرده، اما چه فایده که آن زیبایی دائمی نیست و در نهایت از بین میرود.
چو آفتاب که مغرور حسن و طلعت شد؟که چون خزان دم آخر در انفعال نماند
هوش مصنوعی: چگونه میتواند آفتاب به زیبایی و درخشش خودش مغرور شود؟ زیرا مانند فصل پاییز که در پایانش دیگر قادر به درخشیدن نیست، در نهایت حالتی از بروز ناتوانی پیدا میکند.
کجاست کشتی می تا برآورم طوفانکه در مزاج جهان هیچ اعتدال نماند
هوش مصنوعی: کشتی که مرا از طوفانی به در برد، کجاست؟ زیرا در حال حاضر در وضعیت جهان هیچ گونه تعادل و آرامشی باقی نمانده است.
چگونه از صدف تشنه در برون آیدچو در سحاب کرم قطره یی زلال نماند
هوش مصنوعی: چطور میتواند یک صدف تشنه از درون خود بیرون بیاید وقتی که در ابرها هیچ قطرهی پاک و زلالی باقی نمانده است؟
بیا که برد فغانی غبار غیر از دلکدورتی که بود موجب ملال نماند
هوش مصنوعی: بیا تا غم و ناراحتیهای بیمورد را فراموش کنیم و از تاثیری که بر دل داشتند، رهایی یابیم.