شمارهٔ ۳۸۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر در صبحی پر از گریه، به باغی میرود و با گلها سخن میگوید. او احساساتش را عمیقاً بیان میکند و از درد جداییاش با گل صحبت میکند. عشقش به کسی به قدری عمیق است که نمیتواند در جایی غیر از خاک آستان معشوق خود آرام بگیرد. او از دیگران میخواهد که به گل توجه کنند و خود را با غم جداییاش مطابقت دهند. با اشاره به لاله و حسرت، او عمق درد و نیاز به محبت و تاب تحمل دیدار را گوشزد میکند.
به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتمنهادم روی بر روی گل و از خویشتن رفتم
هوش مصنوعی: با بوی تو در صبح زود، اشکریزان به باغ رفتم و سرم را بر روی گلها گذاشتم و از خودم جدا شدم.
به گشت باغ رفت آن شاخ گل با تای پیراهنمنَش هچون صبا از پی به بوی پیرهن رفتم
هوش مصنوعی: به باغ برگشتم و آن شاخه گل را با دقت و ظرافتی شبیه به پیراهن خودم در دست گرفتم. همچون نسیم صبحگاهی به دنبال بوی پیراهنم رفتم.
دلم ننشست جایی غیر خاک آستان اوچو آب چشم خود چندان که در هر انجمن رفتم
هوش مصنوعی: دل من هیچوقت آرام نگرفت جایی جز خاک پای او. مانند آب چشم خود، هرچند در جمعهای مختلفی حاضر شدم.
تو ای گل بعد ازین با هرکه میخواهد دلت بنشینکه من چون لاله با داغ جفایت زین چمن رفتم
هوش مصنوعی: ای گل، از این پس با هر کسی که دلت میخواهد بنشین و همراهی کن. من مانند لاله، به خاطر درد جداییات از این دشت رفتم و دیگر در کنار تو نیستم.
دلی میباید و صبری که آرد تاب دیدارشفغانی گر دلی داری تو باش اینجا که من رفتم
هوش مصنوعی: برای دیدن او به دل و صبری نیاز است که بتواند تحمل کند. اگر دل عاشق داری، اینجا بمان و منتظرش باش، چرا که من رفتهام.