شمارهٔ ۳۶۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و غم ناشی از آن است. شاعر بدون اینکه از محبوبش فاصله بگیرد، به او میگوید که منع عشق نکند، زیرا خود او نیز در همین احساس درگیر است. او از محبوبش میخواهد راز دلش را به دیگران نگوید و به وفاداری و لطافت او اشاره میکند. در نهایت، شاعر از محبوب میخواهد که از آرزوهای دنیوی رهایی یابد و به عشق و خیالات بپردازد، چرا که این عشق در آغاز نیز شکل گرفته است.
گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزادهایتا به بساط عاشقی رخ ننهی پیادهای
هوش مصنوعی: هرچند که به مقام و جایگاه سلطنت سوار هستی و مانند شاهزادهای، اما اگر در عشق و محبت به صحنه نیایی و برای آن تلاش نکنی، در حقیقت تو مانند کسی هستی که پیاده است.
منع هوای دل مکن ای گل بوستان مرازآن که تو هم در این هوا عمر به باد دادهای
هوش مصنوعی: به دلخواه خودت اجازه نده تا من از عشق و احساساتم چشمپوشی کنم، ای گل زیبای باغ. زیرا تو هم در این احساسات و عشق، عمر خود را بیهوده صرف کردهای.
بیش مگو به مردمان راز من ای سرشک خونچون سبب این گناه شد کز نظر او فتادهای
هوش مصنوعی: زیاده در مورد راز من با دیگران صحبت نکن. ای اشک خونین من، چه شد که من به خاطر این گناه از دید او افتادم؟
از غم پای بستگی بیخبرند سرکشانباز بدین صفت که تو دست جفا گشادهای
هوش مصنوعی: آنانی که از غم و درد وابستگی بیخبرند، همچنان سرکش و بیپروا هستند. این حالتی است که تو نیز در آن به دست ستم ورزیدهای.
تا به لطافت لبش دم زدی ای شراب ناباز سخن تو روشنم گشت که نیک سادهای
هوش مصنوعی: وقتی به نرمی لبش اشاره کردی، ای شراب خالص، از حرف تو روشنی و آگاهی پیدا کردم که چقدر ساده و بیپیرایهاید.
بار بکش خیالی و منّت تاج زر مکشروز نخست این هوس چون که ز سر نهادهای
هوش مصنوعی: منتظر نمان، که با خیال بافی بار سنگینی را به دوش کشیدهای و نیازی به یادآوری نداشته باش که از روز اول، این آرزو را به سر نهادهای.