شمارهٔ ۲۴
شاعر در این دو بیت از سر زده آمدن دلبر، با رخساری برفروخته و چشمانی شوخ از جادو سخن میگوید. هنگاهی که از او میخواهد که بماند، [دلبر] سرپوشیده پاسخ میدهد: نمیشود که نمیشود!
پیشم آمد بامداد آن دلبر از راه شکوخبا دو رخ از شرم لعل و با دو چشم از سحر شوخ
دلبرم، گویی که پایش لغزیده باشد (انگار که راه گم کرده باشد)، بامداد با رخی افروخته از شرم و چشمی شوخ از جادو به نزدم آمد.
آستین بگرفتمش، گفتم که: مهمان من آیداد پوشیده جوابم: مورد و انجیر و کلوخ
دامنش را گرفتم و به او گفتم که مهمانم باشد. پوشیده پاسخ داد: "مورد، انجیر و کلوخ." («مورد، انجیر و کلوخ» کنایه از ناشدنی است!)