شمارهٔ ۴۶
هوش مصنوعی: این شعر از بلبل غریب سخن میگوید که در باغ و بوستانی پر از زیبایی زندگی میکند، اما از تنهایی و دوری از دیگر پرندگان رنج میبرد. بلبل هر روز بهار را با رنگهای مختلف جشن میگیرد، اما امید دارد که هرگز به یکنواختی و سردی خزان دچار نشود. او به عشق و زیبایی معشوقش اشاره میکند که تنها در چشمان او وجود دارد و از دیدن دیگران ناامید است. در نهایت، بلبل به حال زار خود اشاره کرده و از صدمات عشق سخن میگوید، که به قلبش زخم زده است.
آن بلبلم که هرگاه، از دل کشم فغان رااز خون چو ساغر می، پر سازم آشیان را
هوش مصنوعی: بلبل نغمهخوانی که هر بار از دل دلتنگیام فریاد برمیآورم، مانند ساغری که از خون پر شده باشد، آشیانهام را پر میکنم.
نه الفتی به مرغان، نه رغبتی به افغانمن بلبل غریبم این باغ و بوستان را
هوش مصنوعی: من هیچ دوستی با پرندگان ندارم و هیچ علاقهای به افغانها ندارم، من بلبل غریب هستم در این باغ و بوستان.
هر دم بهار خود را صد رنگ می نمایدآفت مباد هرگز، یکرنگی خزان را
هوش مصنوعی: هر لحظه بهار با رنگهای متفاوت خود را نشان میدهد و امیدوارم که هرگز آفتی به وجود نیاید که باعث شود خزان به یکرنگی و یکنواختی خود ادامه دهد.
جز چشم او که دارد مسکن به زیر ابرومردم نشین ندیده کس خانه ی کمان را
هوش مصنوعی: تنها چشمی که زیر ابرو منزلی دارد، خانهای را که کماندار باشد، هیچ کس ندیده است.
بگذر ای همایم کآورده خنجر اودر قبضه ی تصرف این مشت استخوان را
هوش مصنوعی: ای همای عزیز، بگذر که او خنجرش را در دست این مشت استخوانی قرار داده است.
کردم سلیم آخر، قطع نظر ز خوبانچون لاله داغ کردم، این چشم خون فشان را
هوش مصنوعی: در نهایت، به آرامش رسیدم و از زیباییها فارغ شدم. مانند لالهای که در آتش سوختهام، این چشمانم هم پر از اشک و خون است.