شمارهٔ ۱۸۶
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس تنهایی و ناتوانی در برابر زیبایی و عشق است. شاعر میگوید که حتی گلها و سروها در نزد معشوق لذتی ندارند و او به جای شمعی در تاریکی، در دیوانگی و فریاد است. او بیان میکند که در وابستگیها و زنجیرها هم نمیتواند از خود بیخبر باشد و دلش به وحدت نمیرسد. در این دنیا، حتی تلاشها و زحمات درویشها هم بینتیجه است و در نهایت، همه چیز بیمعناست. شاعر به حسرت زندگی و بیارزشی دنیایی که در آن زندگی میکند اشاره میکند.
با تو گل را سر و سامان خودآرایی نیستسرو را پیش تو سرمایه ی رعنایی نیست
هوش مصنوعی: با تو گل زیبایی خاصی ندارد و تنه درختی هم در برابر تو ارزش زیبایی ندارد.
مرو ای شمع و مرا بر سر فریاد میارهمچو اطفال، مرا طاقت تنهایی نیست
هوش مصنوعی: برو ای شمع، من را در اینجا نزن و فریاد نکن، چرا که مثل بچهها، من تحمل تنهایی را ندارم.
گرچه زنجیر به پا از رگ خارا داردنفس شیرین نتوان گفت که هر جایی نیست
هوش مصنوعی: هرچند که زنجیر به پا دارم و از رگ سختی عبور میکنم، اما نمیتوانم بگویم که در هر مکان خوشی و آرامش وجود دارد.
ما و این خرقه ی پشمینه که درویشان راچون سکندر هوس جامه ی دارایی نیست
هوش مصنوعی: ما و این لباس پشمی که بر تن داریم، همانند درویشان هستیم که به مانند سکندر، آرزوی ثروت و نعمتهای دنیوی را نداریم.
دل ز وحدت چو به کثرت رود از عرفان استکعبه شهری ست، سیه خانه ی صحرایی نیست
هوش مصنوعی: اگر دل از یگانگی خارج شود و به کثرت روی آورد، نشاندهنده عدم درک عمیق عرفانی است. کعبه، نماد یک شهر روحانی و مقدس است و نباید آن را با خانهای بیمعنا در بیابان مقایسه کرد.
من گرفتم که شدی شبلی ایام سلیمحاصل این همه هیچ است چو دنیایی نیست
هوش مصنوعی: من متوجه شدم که تو در زندگی خود به مانند شبلی، بیخبر از حقیقت، ایام شیرین را صرف کردهای. اما در واقع، هر آنچه به دست آوردهای، در این دنیا هیچ و پوچ است.