شمارهٔ ۱۱۸
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی دلنگرانی و درد عشق سخن میگوید. شاعر به سوار شوخی اشاره میکند که به سوی آنها نمیآید و همچنین از بلندی خورشید که در شب سحر ندارد، یاد میکند. او به غم عشق و آسیبی که جوانان از آن میبینند، اشاره میکند و میپرسد که عاشق چه کاری میتواند انجام دهد جز اینکه از وضع خود باخبر باشد. سپس از بیچارهای میگوید که در دام زیبایی گرفتار شده و جز کشته شدن برایش راه نجاتی نیست. نهایتاً، شاعر به تندی از درماندگی خود و افراد عاشق صحبت میکند که در شرایط دشوار به عشق و وفاداری خود ادامه میدهند.
آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیستخورشید بلندست و شب ما سحرش نیست
هوش مصنوعی: آن شخص خوشرو و شاداب، به سمت ما نمیآید و ما نمیتوانیم از زیبایی خورشید در شب خود بهرهمند شویم.
تا کار دل ما بکجا میرسد آخرکز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست
هوش مصنوعی: سرنوشت ما به کجا خواهد رسید، در حالی که از چشمان دلربای معشوق، جوانان بیگناه جان خود را میدهند و او از این موضوع ابایی ندارد.
اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر دادعاشق چه نشیند مگر از خود خبرش نیست
هوش مصنوعی: اکنون که آن معشوق خوشتیپ خبر از کشتن عاشقان داد، عاشق چگونه میتواند آرام بنشیند، مگر اینکه از حال و وضعیت خود بیخبر باشد.
بیچاره اسیری که گرفتار بتان شدجز کشته شدن هیچ دوای دگرش نیست
هوش مصنوعی: آدم بیچارهای که به زیباییهای فریبنده گرفتار شده، جز مرگ راهی برای نجاتش نیست.
گر چرخ دهد عرض تحمل زمه و مهراهلی سگ یارست بدینها ...رش نیست
هوش مصنوعی: اگر زمانه سختیها و دشواریها را به ما تحمیل کند و عشق و محبت را به چالش بکشد، باز هم هیچکس نمیتواند دوستی و محبت واقعی را نادیده بگیرد یا از آن کنارهگیری کند.