شمارهٔ ۹۸۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساس شرم و عشق سخن میگوید. او در مواجهه با محبوبش به شدت شرمنده میشود و از غیرت خود هلاک میگردد. او به عشق خود اشاره میکند و بیان میکند که اگر محبوبش چاکچاک شده است، او نیز درون خود را مجروح میبیند. همچنین، شاعر به سن و سال خود و سوختن عشقش اشاره میکند و بیان میکند که به خاطر عشق، بیپروا و بیهراس در مسیر محبوبش قرار گرفته است. در نهایت، او عشق را به عنوان عاملی میبیند که او را از هستی و وجودش پاک کرده است.
کنون که جامه چو من میدری که سر مستمخوش است سینه صفایی اگر دهد دستم
هوش مصنوعی: حالا که پوشش من مانند من است و مستی سرشار دارم، سینهای پاک و خالص باشد اگر دستی به من بدهد.
زلاف مردمی ام قید خود پسندی بودسگ تو گشتم و از بند خویش وارستم
هوش مصنوعی: من از زلف مردم فریفته شدهام و به خاطر خودپسندیام به جایی رسیدهام که مانند سگی مطیع شدم و از قید و بندهای خودم رها گشتم.
بدان هوس که چو دیو انگان خورم سنگتهزار شیشه ناموس و ننگ بشکستم
هوش مصنوعی: بدان که مثل دیوانهای با هوسهایی که دارم، به تو چنان آسیب میزنم که هزار شیشه، که نماد ناموس و عفت است، را میشکنم.
تو آفتابی و من همچو عیسی از تجریدبریدم از همه اشیا و با تو پیوستم
هوش مصنوعی: تو همچون آفتاب هستی و من مانند عیسی از دنیای مادی جدا شدهام و به تو نزدیک شدهام و با تو ارتباط برقرار کردهام.
به هیچ راه چو اهلی ندیدمت روزیکه سالها بامید تو باز ننشستم
هوش مصنوعی: در هیچ زمانی که منتظر دیدار تو بودم، نتوانستم تو را ببینم و چندین سال در انتظار تو نشستم.