شمارهٔ ۱۱۰۶
هوش مصنوعی: این شعر با lamenting و تأمل در مورد درد و رنج انسانی آغاز میشود. شاعر به نوعی ناامیدی از دیگران اشاره میکند و میگوید که هرچقدر هم تلاش کرده، روحی از دل دیگری پیدا نکرده و فقط رنج خود را احساس کرده است. او به شخصیت منصور اشاره میکند، که از دار به نمایش گذاشتن هنر خود هدفی داشته، ولی مهارتهای واقعیاش را کسی ندیده است. شاعر همچنین به جستجوی یار مثل مجنون اشاره میکند که در این راه، تنها خود را یافته و یار حقیقی نداشته است. در نهایت، او از قانون مروت و نیکوکاری شکایت میکند که بیشتر به درویشها آسیب رسانده، و از لذتهای ظاهری نیز تنها درد و رنج را دریافت کرده است. این شعر، به نوعی نگاهی تلخ به واقعیت زندگی و روابط انسانی دارد.
نه کس ز بهر تو یارم نه یار کس من همنه دوست غیر تو دارم کسی نه دشمن هم
هوش مصنوعی: نه کسی به خاطر تو در کنارم هست و نه من برای کسی دیگر یاری دارم. نه دوستی غیر از تو دارم و نه دشمنی.
طمع بعمر ابد از حیات وصلم بودکنون ز هجر تو راضی شدم بمردن هم
هوش مصنوعی: من به خاطر امید به زندگی ابدی در کنار تو بودم، اما حالا به خاطر دوریات راضیام به مرگ.
دریغ کشت جوانی که برق پیری سوختبرفت خرمی ما بباد و خرمن هم
هوش مصنوعی: ای کاش جوانیام هدر نمیرفت و بر اثر سرعت پیری، شادی و خوشیام از بین نمیرفت و زندگیام نیز نابود نمیشد.
نشاط گمشده می جویم و نمی یابمز عیش مطرب و ساقی و گشت گلشن هم
هوش مصنوعی: من در پی شادی گمشدهام، اما آن را نمییابم، حتی در لذتهای آواز خوان و شرابخور و گردش در باغ.
فغان ز تیره شبی، وه کجا شد آن شبهاکه آمدی بدرم مه زبام و روزن هم
هوش مصنوعی: آه و فغان از شبهای تار و سیاه، وای از آن شبها که تو در درخشش ماه از بام و روزنه به سراغ من میآمدی.
جفا کش همه خلقیم و دست ما کوتاهنمیرسد بگریبان کس بدامن هم
هوش مصنوعی: ما همه سختیها و ناملایمات را تحمل میکنیم، اما در موقعیتی نیستیم که به کسی آسیب برسانیم یا به کمک او برویم.
چراغ اهلی دلخسته برفروز از وصلکه جان چو شمع گدازد ز فرقت و تن هم
هوش مصنوعی: چراغ دلم از شوق وصال روشن است، زیرا که جانم مانند شمع از جدایی میسوزد و تنم نیز در این حال دچار رنج است.