شمارهٔ ۱۱۹۷
هوش مصنوعی: این شعر دعوتی است به عشق و وصال، که در آن شاعر به معشوقش میگوید که بیاید و جانش را با آتش عشق تسکین بخشد. همچنین از او میخواهد که از غم و اندوه فاصله گیرد و با حضورش زندگی را روشن کند. شاعر از غم و مشکلات روزگار خود را آزاد کرده و امید دارد که عشقش به او روشنی و آرامش دهد. او همچنین به لذت و شادی ناشی از وصال اشاره میکند و به زیباییهای عشق و درک عمیق آن میپردازد. در نهایت، دو عنصر غم و عشق به هم پیوند میخورند و شاعر از معشوقش میخواهد که در این دنیای پر از رنج، نور و آرامش را به زندگیاش ببخشد.
به اعتقاد وفا بر کس اعتماد مکنگر اعتماد کنی هم باعتقاد مکن
هوش مصنوعی: به نظر وفا، به هیچکس اعتماد نکن. اگر هم اعتماد کردی، آن را بر اساس یک باور نکن.
چو آخرم بجز از زهر غم نخواهی داددل مرا هم از اول بوعده شاد مکن
هوش مصنوعی: چون در پایان جز تلخی و درد چیزی به من نخواهی داد، پس از ابتدا هم مرا به وعدههای خوشاب و شاد کن.
دعای عمر هر آنکس که میدهد بر مابگو که آتش ما را بهر زه باد مکن
هوش مصنوعی: هر کسی که برای ما دعا میکند، به او بگو که آتش عشق ما را تحت تأثیر وزش باد قرار ندهد.
هلاک غیر به تیغ تو نامرادی ماستچنین ستم به اسیران نامراد مکن
هوش مصنوعی: کشتن دیگران به دست تو، نشاندهندهی سوءکمبود و ناتوانی ماست. پس به این اسیران بیچاره چنین بیرحمی نکن.
بسست ساقی و می گو مباش و غلغل چنگزیادتی مطلب درد سر زیاد مکن
هوش مصنوعی: ساقی، صحبت نکن و فقط شراب بده، و نگذار صدا و جلب توجه چنگ تو را به دردسر بیاندازد.
چو غنچه دل بگشاد از وفای دهر منهبغیر زخم دل اندیشه گشاد مکن
هوش مصنوعی: زمانی که دل مانند غنچه باز میشود و به وفاداری روزگار اعتماد میکند، نباید جز زخم دل چیزی به یاد بیاورد و نباید به چیزهای ناراحتکننده فکر کند.
اگرچه جان تو اهلی اسیر آنزلفستگر از تو یاد نیارد تو نیز یاد مکن
هوش مصنوعی: هرچند که تو در دست قدرت و زیبایی هستی، اگر تو به یاد من نیفتی، من هم چیزی از تو یاد نخواهم کرد.