شمارهٔ ۱۴۴
هوش مصنوعی: این شعر احساسات عمیق و اندوهی را به تصویر میکشد که شاعر در آن به مفهوم ناشناختگی و عدم درک میپردازد. او به صبحی اشاره میکند که شب را نمیشناسد و به حالتی که در آن غزالی از ترس و اضطراب نمیتواند فرار کند، میپردازد. شاعر همچنین به گوشهای از وجود خودش، مانند اشکی که نمیتواند بریزد و یا لذتی که فقط از طریق شنیدن به دست میآید، اشاره میکند. او به دنبال ارتباط نزدیک و حقیقی با معشوق است و از مشکلات و موانع پیش رو میگوید. در کل، شعر بیانگر تضاد بین احساسات عمیق درونی و ناتوانی در بروز آن احساسات است.
گویم سخنی گرچه شنیدن نشناسدصبحی ست شبم را که دمیدن نشناسد
هوش مصنوعی: میگویم چیزی را، هرچند که هیچکس نشنود. این شب من، صبحی دارد که نمیداند چه زمانی باید بیاید.
از بند چه بگشاید و از دام چه خیزد؟ماییم و غزالی که رمیدن نشناسد
هوش مصنوعی: آیا کسی از زنجیرها رها خواهد شد و یا از تلهها فرار خواهد کرد؟ ما همچنان در کنار غزالی هستیم که حتی نمیداند چگونه بگریزد.
گوهر چه شکایت کند از بی سر و پاییماییم و سرشکی که چکیدن نشناسد
هوش مصنوعی: اگر گوهر از بیارزشی و بیسر و سامانی خود شکایت کند، ما هم مانند اشکی هستیم که نمیداند چگونه بریزد و کجا برود.
ساقی چه شگرفی کند و باده چه تندیخون باد دماغی که رسیدن نشناسد
هوش مصنوعی: ای ساقی، چه حسن و زیبایی در دستت است و چه گرمی و تندی در این شراب! این باده آنقدر قوی است که حتی کسی که به خود نمیآید و نشانههای زندگی را نمیشناسد، تحت تأثیر آن قرار میگیرد.
ما لذت دیدار ز پیغام گرفتیممشتاق تو دیدن ز شنیدن نشناسد
هوش مصنوعی: ما از طریق نامه و پیام لذت دیدار را چشیدیم، اما کسی که مشتاق دیدنت است، تنها از شنیدن صدایت نمیتواند تو را بشناسد.
بی پرده شو از ناز و میندیش که ما راچون آینه چشمی ست که دیدن نشناسد
هوش مصنوعی: بی پرده و واضح باش، و نگران نباش که ما چگونه به تو نگاه میکنیم؛ ما مثل آینهای هستیم که فقط میبیند و شناختی از دیدن ندارد.
بینم چه بلا بر سر جیب و کفن آرددستی که به جز خامه دریدن نشناسد
هوش مصنوعی: میبینم چه مشکلی برای جیب و کفن پیش خواهد آمد از دست کسی که جز خط و نوشتن کار دیگری نمیشناسد.
پیوسته روان از مژه خون جگرستمرنگی ست رخم را که پریدن نشناسد
هوش مصنوعی: همواره از چشمانم اشک مثل خون دل میریزد و رنگ صورتم بهگونهای است که کسی نمیتواند متوجه احساسات عمیق من شود.
شوقم می گلگون به سبو می زند امشبپیمانه ز ساقی طلبیدن نشناسد
هوش مصنوعی: امشب شوق من مانند گلی سرخ در دل شیشه میرقصد و پیمانهای که از ساقی میطلبم، برایش شناخته شده نیست.
با لذت اندوه تو در ساخته غالبگویی همه دل گشت و تپیدن نشناسد
هوش مصنوعی: اندوه تو به قدری لذتبخش است که انگار تمام دلها از تپش باز ایستادهاند و نمیدانند که چه میکنند.