بخش ۳۵۱ - راندن پیر، کوش را، و پشیمان شدن کوش
هوش مصنوعی: در این شعر، شخصی با دل تنگ و نگران از گفتار مردی پیر، به سرعت بر میگردد و احساس خجالت و ناامیدی میکند. او در حین تلاش برای بیرون آمدن از یک جنگل و رسیدن به یک مکان آباد، به این نتیجه میرسد که اگر پیر مرد او را راهنمایی نکند، نیازی به برگشتن ندارد. او در فکر این است که اگر در این جنگل نابود شود، برای پیر مرد هیچ ضرری نخواهد داشت. اما به هر حال، تصمیم میگیرد که تلاش کند تا از پیر مرد کمک بگیرد و از او راهنمایی بخواهد. در نهایت، او از پیر مرد میخواهد که او را در پیدا کردن راه نجات یاری کند.
ز گفتار او کوش شد تنگدلبزد اسب و برگشت خوار و خجل
هوش مصنوعی: پس از شنیدن سخنان او، دلش گرفته شد. به سرعت سوار بر اسبش شد و با حالتی خجالتزده و ناامید بازگشت.
چو بهری از آن بیشه ببرید راهپُراندیشه شد مغزِ سرگشته راه
هوش مصنوعی: وقتی از آن جنگل زیبا راه را برید، فکر و ذهنش بسیار مشغول و آشفته شد.
گر آبادجاییست، این مردِ پیرنگوید همی این سخن خیره خیر
هوش مصنوعی: اگر جایی آباد و پر رونق باشد، این مرد سالخورده هرگز چنین سخنان بیمعنی و بیفایدهای نمیگوید.
همانا که دیر است تا ایدر استهم از بهر کاری به رنج اندر است
هوش مصنوعی: واقعاً زمان زیادی تا رسیدن به اینجا باقی مانده و هر کسی برای رسیدن به هدفش باید زحمت بکشد.
همی داند او راه آبادجاینباشد همی مر مرا رهنمای
هوش مصنوعی: او به خوبی میداند که در جایی که آبادانی وجود ندارد، هیچکس نمیتواند راهنمایی کند.
اگر من از او بازگردم چنینزیانی نباشد مر او را از این
هوش مصنوعی: اگر من از او فاصله بگیرم، این جدایی برای او ضرری نخواهد داشت.
نباید که این خانه بار دگرنیابم، نیارم من این ره به در
هوش مصنوعی: من نباید دوباره به این خانه برگردم، و نمیخواهم این راه را دوباره طی کنم.
اگر من در این بیشه گردم هلاکچنین مرد را از هلاکم چه باک
هوش مصنوعی: اگر من در این جنگل به تهدیدی بیفتم، از اینکه از دست او هلاک شوم، نگران نیستم.
از ایدر گذشتن مرا روی نیستکه در بیشه بیش از تگاپوی نیست
هوش مصنوعی: من نمیتوانم از این مسیر عبور کنم چون در جنگل بیش از هر چیز دیگری خطر وجود دارد.
بکوشم به هر چاره تا مرد پیرمگر باشد از بد مرا دستگیر
هوش مصنوعی: من تلاش میکنم هر تلاشی کنم تا مردی که پیر شده، بتواند از شر بدیهایم کمکم کند.
بگشت از ره و بر در کاخ شدچو با پیر فرزانه گستاخ شد
هوش مصنوعی: او پس از اینکه از راه برگشت و به در کاخ رسید، با آن پیر خردمند دلیری کرد.
چو آواز دادش، برآمد به بامبدو گفت ای تیرهدل مرد خام
هوش مصنوعی: وقتی صدا زد، او به بالای بام آمد و به او گفت: ای مرد نادان و دلتیره.
چه بودت، چرا بازگشتی ز راهنیابی همانا همی تخت و گاه
هوش مصنوعی: چرا هنگامی که به جایی رسیدی، دوباره به عقب بازگشتی؟ به راستی که تو باید آنجا را پیدا کنی و به آن تخت و مقام دست یابی.
بدو گفت کای مرد پاکیزهراییکی مردمی کن مرا ره نمای
هوش مصنوعی: به او گفت: ای مرد نیکوکار، به من کمک کن تا راهی را که باید بروم، نشانم دهی.
چه باشد مرا گر تو یاری دهیوز این بیشهام رستگاری دهی
هوش مصنوعی: اگر تو به من کمک کنی و دستی به من بدهی، شاید از این وضعیت سخت و تاریک نجات پیدا کنم.