شمارهٔ ۴۴۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگیاش به معشوق سخن میگوید. او در حال نوشیدن باده است و افکارش معطوف به معشوق است. شاعر از عمر خود که به خاطر عشق معشوق هدر شده، سخن میگوید و نمیداند چه باید با این عمر از دست رفته بکند. دل و جانش امروز به کار نمیآید، زیرا شیدای زلف معشوق است. او بر این نکته تأکید میکند که با وجود مشکلات، همواره به عشق میاندیشد و از الطاف معشوق میخواهد، بهویژه که خود را خسته و دردمند توصیف میکند. در پایان، شاعر از قاسمی درخواست نظر دارد تا او را از غمهایش رهایی بخشد، زیرا دلش پر از آتش عشق معشوق است.
باده می نوشم و سودای تو در سر دارمآیت مصحف سودای تو از بردارم
هوش مصنوعی: من باده مینوشم و در فکر تو هستم. نشانهای از عشق تو را از قلبم دور نمیکنم.
زرعم اینست که کشتم بهمه عمر عزیزمن ندانم که ازین کشته چه بر بردارم
هوش مصنوعی: من در تمام عمرم به خاطر گرانبهایی که در دست داشتم، خودم را کشتهام و حالا نمیدانم از این چیزی که از دست دادهام، چه بهرهای میتوانم ببرم.
دل و جانم بچه کار آید امروز؟ که مندل و جان شیفته زلف معنبر دارم
هوش مصنوعی: آیا امروز دل و جانم به کار میآید؟ در حالی که من دل و جانم را به زلف زیبای تو سپردهام.
هم سرم در سر کار تو رود آخر کاربا خود این قاعده دیریست مقرر دارم
هوش مصنوعی: سرم همیشه درگیر توست و در نهایت هم باید به این نتیجه برسم که این وضعیت را برای همیشه پذیرفتهام.
رحم کن بر دل عشاق ز الطاف کریمخاصه من خسته، که معشوق ستمگر دارم
هوش مصنوعی: بر دل عاشقان رحم کن و لطفی کن، بهویژه به من که خستهام، چون معشوقی دارم که با من بیرحمی میکند.
عشق و بیماری و درویشی و محنت بردناز غم عشق تو این جمله میسر دارم
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق تو، توانایی تحمل مشکلاتی چون عشق، بیماری، فقر و رنج را دارم.
قاسمی را نظری کن، که دل از دست برفتدل من آتش غم، سینه چو مجمر دارم
هوش مصنوعی: به قاسمی نگاهی بینداز، که دل من از دست رفته است. دل من به اندازهای در آتش غم میسوزد که سینهام مانند مشعلی داغ و سوزان شده است.