شمارهٔ ۳۶
هوش مصنوعی: این شعر به موضوع ناامیدی و فقدان صفا و وفا در روابط انسانی اشاره دارد. شاعر در آن از کاهلی نفس و عدم گشایش در زندگی گلایه میکند و به این نکته میپردازد که در دنیای امروز، دیگر امیدی به زیبایی و عشق واقعی نیست. او به مرور زمانی که گذشت و رفته رفته خوشیها از بین رفتهاند، تأکید میکند و در نهایت از بی وفایی انسانها و خستگی دل خستگان صحبت میکند. به طور کلی، شعر حس ناامیدی و خلأ عاطفی و انسانی را به تصویر میکشد.
با که گشایم نفس کاهل صفایی نماند؟در همه روی زمین بسته گشایی نماند
هوش مصنوعی: با کی صحبت کنم وقتی که هیچ نشانهای از خوشحالی و طراوت وجود ندارد؟ در تمام جهان، هیچ دروازهای برای شادابی و گشایش باقی نمانده است.
بر چمن روزگار پی چه نهم کاندرونوش نهالی نرست مهر گیایی نماند
هوش مصنوعی: در باغ زندگی نیاز به چه اقداماتی دارم؟ وقتی هیچ نشانهای از عشق یا سبزی در کار نیست.
قافله خرمی زان سوی عالم گذشتوز پی واماندگان بانگ درایی نماند
هوش مصنوعی: کاروان خوشی از آن سمت دنیا عبور کرد و صدای شادی برای کسانی که از قافله جا ماندهاند، باقی نماند.
دل طلب یار کرد باز بترکش گرفتدید که در هیچ کس هیچ وفایی نماند
هوش مصنوعی: دل دوباره خواهان یار شد، اما وقتی به جستجوی او رفت، متوجه شد که هیچ کس در این دنیا وفای واقعی ندارد.
بر سر کوی جهان انس مگیر ای مجیر!کز همه دل خستگان جنس تو جایی نماند
هوش مصنوعی: در محل تجمع و دوستی ها، ای مجیر! دوری کن، زیرا دیگر برای دلهای خسته و درمانده، جایی برای تو باقی نمانده است.