شمارهٔ ۹۱
هوش مصنوعی: شاعر از معشوقش میخواهد که با زلفهای پریشانش بازی کند و خوش باشد، حتی اگر او در رنج و ناخوشی به سر ببرد. او از دلش میخواهد که عشق و وابستگی را کنار بگذارد و این رابطه را به خاطر آتش محبت و احساسات زنندهاش ادامه دهد.
جانم به سر زلف مشوش بگذارخوش باش و مرا به عیش ناخوش بگذار
هوش مصنوعی: زندگیام را فدای زلفهای پریشان تو میکنم؛ مهم نیست که تو خوش باشی و من در غم و اندوه بمانم.
دل گرچه از آن تست آبش بمکناین خانه . . . از برای آتش بگذار
هوش مصنوعی: دل اگرچه تعلق به تو دارد، اما آبش را نریز و این خانه را برای آتش نگهدار.