تناجی
قطران تبریزی

شمارهٔ ۱۳۰

ای همه از رادی و از راستیجان و دل از راستی آراستی
شمع سخاوت را افروختیسرو سیادت را پیراستی
بی تو خدا دانی ناقص بودراست چو پیراهن بی آستی
تا بنشانده است بخیری پدرتغم ز دل مردم بنشاستی
در دل یاران و دل دشمناندرد بیفزودی و غم کاستی
طبع تو از راستی آمد پدیددوست ندارد کجی از راستی
از امرا جمله ترا خواستمکز شعرا جمله مرا خواستی