شمارهٔ ۶۶
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و رنج ناشی از جدایی و فراق از محبوب است. شاعر بیان میکند که با وجود شدت احساسات و غمهای گذشته، دیگر چیزی از آن محنت باقی نمانده و تنها امید به وصال محبوبش را در دل دارد. او از بیتابیاش، سوختن از عشق و نبودنی که به دلیل فراق احساس میکند، صحبت میکند. در نهایت، شاعر از فقدان امید و شادی در زندگی ابراز ناراحتی میکند و حس میکند که دیگر کفایت دلتنگی و بیتابی برایش نمانده است. پیام کلی شعر نشاندهندهی ناامیدی و استغاثه به عشق است.
ای دل بسی ز محنت هجران نمانده استخوش باش کین معامله چندان نمانده است
هوش مصنوعی: ای دل، دیگر از درد جدایی چیزی نمانده است، خوشحال باش که این وضعیت نیز زیاد ادامه نخواهد داشت.
جان را ز بیم هجر بجانان سپرده امهجری میانه من و جانان نمانده است
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از جدایی، جانم را به محبوب سپردهام و هیچ فاصلهای میان من و او وجود ندارد.
از اشک چشم تر زده آبی بر آتشمسوزی که داشت سینه سوزان نمانده است
هوش مصنوعی: از اشک چشمم بر آتش دل نداشتهام، دیگر آن سوز و سوزش سینهام باقی نمانده است.
امیدواریی که دل از یار داشت هستاندیشه که بود ز حرمان نمانده است
هوش مصنوعی: دل به یار خود امید داشت و دیگر از اندیشههای ناشی از بیخبری و غم نمانده است.
شکر خدا ز درد سرم رسته اند خلقدر من ز ضعف طاقت افغان نمانده است
هوش مصنوعی: سپاس خدا را که از درد و رنج من رهایی یافتهاند، مردم از من به خاطر ناتوانیام دیگر ناله و فریاد نمیکنند.
دوران نموده است مداری بکام دلدل را شکایت از غم دوران نمانده است
هوش مصنوعی: زمان مداری را سپری کرده است و دل دیگر نمیتواند از غم روزگار شکایت کند، زیرا چیزی از غمها باقی نمانده است.
حیران آن جمال نه چشم منست و بسچشمی نمانده است که حیران نمانده است
هوش مصنوعی: من حیران زیبایی او هستم، اما تنها چشم من نیست که در حیرت مانده؛ همه چشمها، در برابر آن زیبایی، حیرتزدهاند.
جان دادنم به مژده وصل تو آرزوستبا آنکه در فراق توام جان نماند است
هوش مصنوعی: من جانم را فدای خوش خبری وصالت میکنم، با این حال که در جدایی تو به جایی رسیدهام که دیگر جانم باقی نیست.
دارم فضولی از غم عالم فراغتیگویا دلی که بود مرا آن نمانده است
هوش مصنوعی: من از غمهای دنیا بیخبر شدهام، گویی دلآرامی که曾 در من بود، دیگر در دسترس نیست.