شمارهٔ ۱۸۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دلتنگی و رنجش خود از محبوب سخن میگوید. او به تنهایی و بییار بودن خود اشاره میکند و میگوید که هیچ یاری نمیتواند غم او را التیام بخشد. در ادامه، شاعر از درد و خون دل خود میگوید که به خاک محبوب ریخته و میپرسد تا کی باید این درد را تحمّل کند. او به شمعی که در کنار چراغ است هشدار میدهد که نباید دل او را آزار دهد. همچنین، نگران است که زهر عشوههای محبوب، آرامش افکارش را مختل کند. شاعر در پایان با اشاره به شادی و فضولیاش در مورد محبوب، بیان میکند که خوشحال است که به کوی او راه یافته و امیدوار است که عشقش او را به سوی خوشی و زیبایی ببرد.
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری بردگردد هزاران پاره و هر پاره را تاری برد
هوش مصنوعی: از دل رنجیدهام و در پی این هستم که زلفهای ستمکارش را بهدست آورم. حتی اگر این زلفها هزاران پاره شوند و هر پارهای نیز تار باشد، باز هم آنها را میخواهم.
تنها نه یار من همین با من ندارد یارییاری نمی بینم که او غم از دل یاری برد
هوش مصنوعی: تنها کسی که در کنار من است، یاری نیست که غم را از دل من دور کند. هیچ حامی و همدردی را نمیبینم که به من کمک کند و از دردهایم بکاهد.
خونی که در دل داشتم با خاک کویش ریختمتا کی دل بی طاقتم هر جا رود باری برد
هوش مصنوعی: من احساسو دردی که در دل داشتم، بر روی خاک آن مکان ریختم. تا چه زمانی باید قلب بیطاقتم را به حال خود رها کنم و هر جا برود، به بار آن درد ادامه دهم؟
پیش چراغ ای شمع جولان مکن مپسند دلهر دم ز بهر سایه ات رشکی ز دیواری برد
هوش مصنوعی: ای شمع، در برابر چراغ نرقص و خود را نبر، زیرا دل هر لحظه به خاطر سایهات حسادت میکند و این حسادت از دیوار بلند به وجود میآید.
آن غمزه را رخصت مده کز عشوه سازی هر زمانآزار شیدایی دهد آرام افکاری برد
هوش مصنوعی: به او اجازه نده که با ناز و کرشمهاش به هر بهانهای به دل شیداییها آسیب بزند و آرامش افکار را بر هم بزند.
بر خود خیال زیستن بسته دل بی خود ولیمشکل که آن خونخواره جان از چون تو خونخواری برد
هوش مصنوعی: دل بیدغدغهای دارم، اما زندگی برایم دشوار است، چرا که موجودی مانند تو که جان را میخورد، از من میگیرد.
شادم فضولی زان که ره بردم به خاک کوی اوخوش آنکه شیدا بلبلی راهی به گلزاری برد
هوش مصنوعی: خوشحالم که از راهی به خاک کوی محبوبم رسیدم. چه خوب است که مانند بلبل عاشق، راهی به باغ گل پیدا کردهام.