تناجی
فضولی بغدادی

شمارهٔ ۳۶۴

اگر بگذشت مجنون من بماندم یادگار اووگر شد کوهکن هم من کمر بستم به کار او
نمی خواهم که میرد در رهت اغیار می ترسمشود خاک و در آید باز در چشمم غبار او
بآب دیده ام افتاد عکس نوک مژگانشحذر ای مردم غافل ز تیغ آبدار او
ندادم یک نفس از عمر خود کام از لبت جان راچه عمر است این که دارم چند باشم شرمسار او
ز آهم پر شرر شد چرخ کامم بر نمی آردز بیم آن که گردد ساده قصر زر نگار او
ز بهر جاه دنیا ترک دنیا می کند زاهدچرا گر ترک دنیا می فزاید اعتبار او
فضولی کرد دوری اختیار از روضه کویتنرنجد تا سگت از ناله بی اختیار او