شمارهٔ ۱۸۹ - تتبع خواجه
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلنگرانی است که شاعر تجربه میکند. او از نشانههای عشق و غم سخن میگوید و اشاره میکند که تمامی این احساسات همانند گذشته و بینام و نشان باقی ماندهاند. غم او فراتر از حد معمول است و به مانند ساقی که به او زل زده، هنوز شور و شوقی در دلش وجود دارد. او همچنین بیان میکند که نمیتواند از مکان دیر مغان دور شود، زیرا قلبش به یاد آن عشق و زیبایی متصل است. در نهایت، او به جستجوی معنای عشق و وجود در میخانه میپردازد و به این نتیجه میرسد که هیچ چیز تغییر نکرده و همهچیز به همان روال گذشته است.
در سرم ذوق می عشق همان است که بودسر همان خاک ره دیر مغان است که بود
هوش مصنوعی: در دل من شوق عاشقی همان احساسی است که قبلاً وجود داشت، و آن خاکی که در گذشته محل راه رفتن عارفان و مغان بود نیز همان است.
چون نشان پرسیم از دل که به صحرای فنابه همان قاعده بی نام و نشان است که بود
هوش مصنوعی: زمانی که از دل میپرسیم که چه نشانی از جاودانگی دارد، باید بدانیم که در دنیای فانی و بینشان، همانطور که بود، هیچ نام و نشانی ندارد.
غمم از حد متجاوز شده از مخموریکه باین غمزده ساقی نه چنان است که بود
هوش مصنوعی: غم من از حد خود فراتر رفته است و دلم به خاطر مخموری نمیسوزد، چون حال و هوای ساقی برای من دیگر مثل گذشتهها نیست.
دل دیوانه بود شاد که آن رشک پریهمچنان از نظر غیر نهان است که بود
هوش مصنوعی: دل شاد و سرزنده است، چون آن زیبایی که شبیه پری است، هنوز از دید دیگران پنهان مانده است.
کی تواند دلم از دیر مغان بیرون شدکه همان مغبچه ای را نگران است که بود
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند دل مرا از میکده بیرون کند، زیرا هنوز به همان دختر میگسار فکر میکنم که سابقهای در دل من دارد.
دست در دامن پیران طریقت چه زنمکه دلم واله آن طرفه خوان است که بود
هوش مصنوعی: دست در دامن اهل معرفت و راهنمایان این مسیر ببرم چه فایدهای دارد؟ چرا که دل من مجذوب و سرگشته آن غذای روحانی و معنوی است که در عالم دیگری وجود دارد.
فانی اش جست به میخانه و گفتند که هستلیکنش در دل دیوانه گمان است که بود
هوش مصنوعی: فانی به میخانه رفت و گفتند که محبوب در آنجا حضور دارد، اما در دل آن دیوانه، تنها تصوری از وجود اوست.