غزل شمارهٔ ۲۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از فقدان وفا و صداقت در دنیا سخن میگوید. او بیان میکند که در عالم دیگر آشنایی و دوستی وجود ندارد و جهان پر از جفا و خیانت شده است. وفا و صداقت از بین رفته و آتش این بیوفایی همه جا را سوزاند. شاعر از دردهای زندگی و بیوفایی انسانها به شدت گلایه دارد و به عدم وجود خوی انسانی در نسل آدم اشاره میکند. در نهایت، از دیگران میخواهد که از بدیها و فسادهایی که در جامعه وجود دارد، پرهیز کنند، چون دلجویی و محبت کم رنگ شده است.
در این عهد از وفا بوئی نمانده استبه عالم آشنارویی نمانده است
هوش مصنوعی: در این زمان، دیگر نشانهای از وفاداری باقی نمانده و در جهان، هیچ دوستی که از همدیگر آشنا باشند، وجود ندارد.
جهان دست جفا بگشاد آوخوفا را زورِ بازویی نمانده است
هوش مصنوعی: دنیا به ما سختیها و ظلمهای زیادی نشان داده و افسوس که دیگر قدرتی برای وفا و وفاداری باقی نمانده است.
چه آتش سوخت بستان وفا راکه از خشک و ترش بویی نمانده است
هوش مصنوعی: درختان وفا به شدت آسیب دیدهاند و دیگر هیچ نشانهای از زندگی در آنها باقی نمانده است.
فلک جائی به موی آویخت جانمکز آنجا تا اجل مویی نمانده است
هوش مصنوعی: 天地 به موهایی که آویزان شده، جانم وابسته است و از آنجا تا زمانی که زندگیام به پایان برسد، هیچ مویی باقی نخواهد ماند.
به که نالم که اندر نسل آدمبدیدم آدمیخویی نمانده است
هوش مصنوعی: چه کسی را صدا بزنم؟ در این نسل آدم، دیگر نشانی از انسانیت و خوبی نمانده است.
نظر بردار خاقانی ز دونانجگر میخور که دلجویی نمانده است
هوش مصنوعی: به خاقانی نگاه کن و از افراد پست دوری کن؛ زیرا هیچ دلجویی و تسلی وجود ندارد.