غزل شمارهٔ ۴۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به حال عاشقان و دلشکستگان اشاره میکند و از کسی میخواهد که با یک نگاهی دل آنها را تسکین دهد. او از شدت درد عشقی میگوید که دارد و از جانانی که شکرین است، به عنوان تسکین یاد میکند. سپس شاعر به خود میگوید که اگر طلا در کار نیست، حداقل سخنانی شیرین بفرستد. همچنین به یاد معشوقش است و از او میخواهد که از جواهری خود مایه بگذارد و بر دلش سرازیر کند. شاعر در انتها به این نکته اشاره میکند که غم به سپاهش آمده و باید خود را به خدمت محبوب برساند.
از حال خود شکسته دلان را خبر فرستتسکین جان سوختگان یک نظر فرست
هوش مصنوعی: خبرهایی از حال دلشکستگان بفرست و با یک نگاه به آنها دلسوزی کن، شاید تسکینی برای جانهای سوخته باشد.
جان در تب است از آن شکرستان لعل خویشاز بهر تب بریدن جان نیشکر فرست
هوش مصنوعی: جانم به شدت در حال تپش است به خاطر شکرستانی که از لعل خودم دارم. به خاطر این تب و تاب، برای تسکین جانم نیشکر میفرستم.
گفتم به دل که تحفهٔ آن بارگاه انسگر زر خشک نیست سخنهای تر فرست
هوش مصنوعی: به دل گفتم که اگر هدیهای از آن سرای دوستان نداریم، پس بهتر است که به جای طلا و جواهر، سخنان شیرین و دلنشین را بفرستیم.
بودم در این حدیث که آمد خیال توکای خواجه، ما سخن نشناسیم زر فرست
هوش مصنوعی: در این بیان، شخصی اشاره میکند که در زمانی که به یاد تو بود، احساس میکرد که هنر سخن گفتن را ندارد و تحت تأثیر زیبایی و جذابیت تو قرار گرفته است. او به وضوح احساس میکند که ارزش تو بسیار بیشتر از کلمات است و تنها چیزی که میتواند تقدیم کند، طلاست.
الماس و زهر بر سر مژگان چو داشتیاین، سوی دل روان کن و، آن، زی جگر فرست
اگر الماس و زهر بر نوک مژگان داشتی، الماس را سوی دل بفرست و زهر را سوی جگر.
سر خواستی ز من هم ازین پای باز گردشمشیر و تشت راست کن و سوی سر فرست
اگر از من سر خواستهای، برگرد؛ شمشیر و تشت فراهم کن و برای سرم بفرست.
خاقانیا سپاه غم آمد دو منزلیجان را دو اسبه خیز به خدمت به در فرست
خاقانی! سپاه غم بسیار نزدیک آمده است. جان را دو اسبه بتاز و برای خدمت به دروازه بفرست. (منزل، فاصله بین دو استراحتگاه کاروان بوده که معمولا در یک روز پیموده میشد. <لغتنامه دهخدا>)