غزل شمارهٔ ۴۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از محبوب خود درخواستهایی دارد. او از محبوب میخواهد تا با نسیمی، موی او را بیاورد و از لبهایش نوشی به او عطا کند. شاعر به محبوب میگوید که او را به عشقش کشته و شیفته است و خواهان لحظاتی از وصال است. او از محبوب میخواهد که زلفش را کمی باز کند و قندی از لبهایش برای او بفرستد. همچنین از محبوب میخواهد که پرده را از چهرهاش بردارد و نوری را که به او میدهد برایش ارسال کند. در نهایت، شاعر از محبوب تقاضا میکند که حداقل یک درد را درمان کند و اگر نمیتواند کمکی کند، دل او را به حال خود رها کند.
زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرستیک موی سر به مهر به دست صبا فرست
هوش مصنوعی: آن زلف مشکی را که مانند نسیم است، به ما بفرست. یک موی سر را به نشانه عشق، به دست صبا بفرست.
زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوستنوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست
هوش مصنوعی: از آن لب که تا ابد زندگی ما به آن وابسته است، نوشیدنی به صورت موقت بده و بوسهای عطا کن.
چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایمروزی برای ما زی و ریزی به ما فرست
هوش مصنوعی: در روزی که تو برای ما زندگی و خوشی میفرستی، ما نیز به یاد تو و شیفتگیات خواهیم بود و از عشق تو جان دادهایم.
بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بسازقندی ز لب بدزد و به ما خونبها فرست
هوش مصنوعی: بخشی از موهایت را بردار و زنجیری برای ما بساز. کمی از لبانت شیرینی بگیر و به ما به عنوان دیه ارسال کن.
بردار پرده از رخ و از دیدههای مانوری که عاریه است به خورشید وافرست
هوش مصنوعی: پرده را از چهرهات بردار و نوری که از تو و از چشمان ما نشأت میگیرد و به خورشید وابسته است، به سوی ما بفرست.
گاهی به دست خواب پیام وصال دهگه بر زبان باد سلام وفا فرست
هوش مصنوعی: گاهی خوابها پیامی از عشق و وصل به ما میآورند و گاهی نیز باد باعث میشود تا سلامی از وفا به گوشمان برسد.
خاقانی از تو دارد هر دم هزار دردآخر از آن هزار، یکی را دوا فرست
هوش مصنوعی: خاقانی از تو همیشه هزار درد و مشکل دارد، اما تنها برای یکی از آن هزار درد، کمکی میخواهد.
باری گر اینهمه نکنی، مردمی بکناز جای بردهای دل او باز جا فرست
هوش مصنوعی: اگر تو اینقدر هم انسانیتی نداری، دستکم از جایی که دلی را از کسی گرفتهای، آن دل را به او بازگردان.