غزل شمارهٔ ۶۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و حالتهای درونی شاعر است. شاعر از دلتنگی و جدایی از معشوق صحبت میکند و احساساتی چون تشنگی و آتش در دل را توصیف میکند. او به زیبایی و فریبندگی معشوق اشاره میکند که باعث میشود انسانها حتی به کفر دعوت شوند. شاعر از اشک و گریهاش میگوید و تباهی که از عشق نصیبش شده است. در این میان، او به عقل اشاره میکند که در عشق و دیوانگی نقشی ندارد و در نهایت به زیبایی و خوشیهایی که از وجود معشوق میآید، اشاره میکند. کل شعر نمادین از تقابل عشق و عقل، درد و لذت است.
خاکیدلم که در لب آن نازنین گریختتشنه است کاندر آبخور آتشین گریخت
دل فروتن و ذلیل من بخ دنبال لب آن نازنینم است زیرا که دلم تشنه است و لب او مانند آبخور آتشین ، آبدار و سرخ است.
نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آبتا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
من مانند آتشی هستم که به خاطر آب ، مینالد و مانند آبی هستم که به خاطر آتش و حرارت میجوشد وقتی که دل من در پی صورت چون آب و لب چون آتش آن معشوق میرود
آدم فریب گندمگون عارضی بدیدشد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
دل من ، چهره گندم مانند و آدم فریبنده او را دید و رفت و به چهره چون بهشت آن نازنین و پری چهر ، فرار کرد
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کردکفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
وقتی که دلم فریب موهای یار را که در سیاهی و پیچ در پیچی مانند کفر است ، خورد . از این کفر خوشش آمد و از منِ درمانده و بینوا به سمت دشمنی و کینه آن یار فرار کرد
بیرون گریخت از ره چشمم میان اشکالا به پای آب نشاید چنین گریخت
دل من ، در میان اشک از راه چشمم به بیرون فرار کرده است که فقط با پایی که مانند آب ، روان و راهگشا است میتوان اینگونه فرار کرد.
آن لاشه جست ز آخور سنگین هندواندر مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
آن حیوان پیر و عاجز ( دل من ) از طویله بی آب و علف ( چشم من) فرار کرده است و در چمنزار سنبل ( مو و زلف ) های آن آهوی چینی ( یار ) فرار کرده است.
در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقلبس عقل کو ز عشق ملامتگزین گریخت
در مسیر عشق و عاشقی ، عقل مانند دیو و عاقل بودن دیوانگی است. چه بسا عقل هایی که از دست عشق سرزنشگر فرار کرده اند.
از زعفران روی من و مشک زلف دوستتعویذ کردهام ز من آن دیو ازین گریخت
به خاطر چهره زردِ مانند زعفرانم و موهای خوشبوی مُشک مانند یار ، به بازویم حرز و دعا بسته ام. به همین دلیل است که آن دیو ( عقل ) از دست من فرار کرده است.
خاقانیا حدیث فلک در زمین به استکامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
ای خاقانی ! سخن فلک و گلایه از ستمکاری ها و آزار هایش را در زمین رها کن و فرو گذار. زیرا که امسال ، بخت و اقبال تو از آسمان به زمین فرار کرده و یار و دمساز تو شده است.