غزل شمارهٔ ۱۱۰
هوش مصنوعی: این شعر به بیان عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق میپردازد. شاعر میگوید که مهر و محبت معشوق بر دیگران نمیتواند تاثیر بگذارد و عشق او ارزش و اهمیت ویژهای دارد که نمیتوان در چیزهای بیارزش قرار داد. او اعتراف میکند که وجودش وابسته به معشوق است و هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین او شود. شاعر بارها وعدهای از معشوق شنیده که بر او دلی خواهد بخشید، اما میگوید که بدون این بخشش، قلبش را نمیتواند به کسی دیگر بسپارد. او به این نتیجه میرسد که عشق به معشوق بر تمام جهان ارجح است و در نهایت، او تنها در نزد معشوق قرار میگیرد و هرگز نمیتواند از او جدا شود.
مهر تو بر دیگران نتوان نهادگوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: عشق و محبت تو را نمیتوان به دیگران منتقل کرد، مانند اینکه نمیتوان یک جواهر را در خاک دفن کرد.
مایهٔ من کیمیای عشق توستمایه در وجه زیان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: عشق تو برای من همچون گنجی ارزشمند است و نمیتوان آن را با چیزهای دیگر مقایسه کرد.
دست دست توست و جان ماوای توپای صورت در میان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: دست تو در دست ماست و جان ما در آغوش توست، اما نمیتوانیم صورت را در وسط قرار دهیم.
بارها گفتی که بوسی بخشمتتا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
هوش مصنوعی: تو بارها گفتهای که اگر بوسهای به من بدهی، من نمیتوانم تو را ببخشم و دل به این موضوع نمیتوان بست.
بر جهان گفتی که دل باید نهادبر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: دل را باید به چیزی سپرد که ارزشش را داشته باشد، اما از این دنیا نمیتوان انتظار وفاداری و اعتماد داشت.
گر زمانه داد ندهد یا فلکبر تو جرم این و آن نتوان نهاد
هوش مصنوعی: اگر روزگار به تو ظلم کند یا سرنوشت نتواند گناه این و آن را بر دوش تو بگذارد، پس نگران نباش.
با زمانه پنجه درنتوان فکندبر فلک هم نردبان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: نمیتوان با زمانه مبارزه کرد و حتی نمیتوان به آسمان هم نردبانی گذاشت.
تا به کوی توست خاقانی مقیمرخت او بر آستان نتوان نهاد
هوش مصنوعی: خاقانی تا زمانی که در کوی تو اقامت دارد، نمیتواند به آستان تو قدم بگذارد.