تناجی
خاقانی شروانی

غزل شمارهٔ ۱۱۲

مرا وصلت به جانی برنیایدتو را صد جان به چشم اندر نیاید
به دیداری قناعت کردم از دورکه تو ماهی و مه در بر نیاید
بدان شرطی فروشد دل به کویتکه تا جان برنیاید، برنیاید
تو خود دانی که آن دل کو تو را خواستبرای خشک‌جانی برنیاید
به میدان هوا درتاختم اسببه اقبالت مگر در سر نیاید
اگر روزم فرو شُد در غم توفرو شو گو قیامت برنیاید
بد آمد حال خاقانی ز عشقتسپاسی دارد ار بدتر نیاید