غزل شمارهٔ ۱۱۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق خود به معشوق صحبت میکند و بیان میکند که وصل به او برایش محال است، حتی اگر جانش را نیز بدهد. او به دیدار از دور قناعت کرده و میداند که این عشق تنها زمانی ممکن میشود که جانش برنیاید. شاعر احساس میکند که دلش، به خاطر فاصله و عدم دسترسی به معشوق، بابت این عشق آزار میبیند. او به میدان عشق میتازد، اما میداند که ممکن است به نتیجهای نرسد. در نهایت، شاعر از وضعیت بد خود در عشق سخن میگوید و acknowledges that his suffering might not be worse than what او در حال حاضر تجربه میکند.
مرا وصلت به جانی برنیایدتو را صد جان به چشم اندر نیاید
هوش مصنوعی: من نمیتوانم به کسی که جانم را بر دوش میکشد، وصل شوم؛ اما تو برای من بهاندازه صد جان نیز ارزش نداری که در چشمانم بیفتی.
به دیداری قناعت کردم از دورکه تو ماهی و مه در بر نیاید
هوش مصنوعی: من از دور به دیدارت راضیام، چرا که تو مانند ماه درخشان هستی و نمیتوانم تو را در آغوش بگیرم.
بدان شرطی فروشد دل به کویتکه تا جان برنیاید، برنیاید
هوش مصنوعی: دل به تو خواهد داد، اما تنها زمانی که جانم از بدنم خارج نشود.
تو خود دانی که آن دل کو تو را خواستبرای خشکجانی برنیاید
هوش مصنوعی: تو خود میدانی که آن قلبی که تو را میخواست، به خاطر بیحالی و بیعلاقگی نمیتواند به تو برسد.
به میدان هوا درتاختم اسببه اقبالت مگر در سر نیاید
هوش مصنوعی: به میدان مبارزه شتابان رفتم و سوار بر اسب، امیدوارم که پیروزی نصیبم شود و در سر هیچ خیالی به جز این ندارم.
اگر روزم فرو شُد در غم توفرو شو گو قیامت برنیاید
هوش مصنوعی: اگر روز من به خاطر غم تو سپری شود، بگو که قیامت هم برای من اهمیتی ندارد.
بد آمد حال خاقانی ز عشقتسپاسی دارد ار بدتر نیاید
هوش مصنوعی: حال خاقانی از عشق تو به تنگ آمده است و هرچند که احساسش بد است، از تو سپاسگزاری میکند به شرط اینکه وضعیتش بدتر نشود.