غزل شمارهٔ ۱۱۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و تپشهای دل است. شاعر از شور و شوقی که عشق ایجاد کرده سخن میگوید و بیان میکند که هیچ راهی برای بازگشت از این احساسات وجود ندارد. او دل را به پای عشق میسپارد و از قدرت و زیبایی عشق سخن میگوید. چالشها و دردهایی که از عشق به وجود میآید را میپذیرد و تأکید میکند که در این دنیای پر درد، تلاش برای یافتن آرامش لازم است. شاعر همچنین به عدم توانایی انسانها در فراموش کردن عشق و عواقب آن اشاره میکند.
چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردریداز در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
هوش مصنوعی: چشم ما بر عشق ثابت مانده و پردهای که مانع ما بود، به کنار زده شد. زمانی که دل از روزنه به درون آمد، دیگر توانستیم پرواز کنیم و آزاد شویم.
گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشتورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
هوش مصنوعی: هرچند که اگر دل به این راه برود، نمیتوان به عقب برگشت، و حتی اگر کسی بخواهد جان را در خطر بیندازد، دیگر نمیتواند از این مسیر فرار کند.
پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشادجان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
هوش مصنوعی: ای دل، استقامت کن، زیرا معشوق دست به چپاول زده است. ای جسم، تسلیم باش که فرمانروای عشق شمشیر غیرت را برکشیده است.
با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشستبا چنین کاری که درجنبید نتوان آرمید
هوش مصنوعی: در شرایطی که ناگهان هیجان و شور زیادی به وجود آمده است، نمیتوان به آرامش نشست و در حالی که کار و فعالیتی در حال انجام است، نمیتوان راحت و بیتحرک ماند.
بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهادبر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
هوش مصنوعی: عشق بر سر روزگار ما کلاهی گذاشت و اکنون بر بلندای امید ما، محبتش را چنان بر تن کرد که گویی از قبا (لباس زیبا) جدا شده است.
اندرین خمخانه صافی از پی دُرد است و مادُرد پُر خوردیم اکنون صاف میباید مزید
هوش مصنوعی: در این میخانه، مشروباتی به شدت تصفیهشده و خالص وجود دارد و ما به اندازه کافی از این مشروبات نوشیدهایم؛ حالا باید دوباره به آن بیشتری اضافه کنیم.
در خراباتی که صاحبدرد او جانهای ماستمائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
هوش مصنوعی: در میخانهای که صاحب آن کسی است که دردهای ما را میفهمد و به خاطر ما زندگی میکند، ما دیگر وجود نداریم و او نیز غایب شده است.
گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آنچشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
هوش مصنوعی: عشق او به ما تذکری جدی داد، چون میترسیدم از نگاهی که محبوب به شاعری دیگر دارد و نمیتوانم دوباره او را ببینم.