غزل شمارهٔ ۲۴۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و درد جدایی صحبت میکند. شاعر به معشوقش میگوید که او را کمتر نمیتواند فراموش کند و عذابی در دلش احساس میکند. شاعر به بوسه و وعدههای معشوق اشاره میکند و از بیوفایی او گله میکند. او در عین حال از خطراتی که در عشق وجود دارد، صحبت میکند و بیان میدارد که حتی اگر معشوق او را بکشد، همچنان به او وابسته است. در انتها، شاعر تأکید میکند که عشق و هوس در دلش همچنان زنده است و هیچ چیز نمیتواند این احساس را کاهش دهد.
نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانمدردی است مرا در دل، باور نکنی دانم
هوش مصنوعی: تو زیبایی خاصی داری که در دل من نقش بسته، اما نمیدانی که این زیبایی برای من چقدر دردآور است.
خیره چه سراندازم بر خاک سر کویتگر بوسه زنم پایت، سر بر نکنی دانم
هوش مصنوعی: من در برابر درگاه تو، هرچقدر که خودم را در ستایش تو به خاک بیندازم، اگر بر پای تو بوسه بزنم، میدانم که تو سر به پایین نخواهی آورد و به من توجهی نخواهی کرد.
گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودیعمری شد و زین وعده، کمتر نکنی دانم
هوش مصنوعی: تو گفتی که خواستهات را برآورده میکنم، اما نه به این زودی. سالها گذشته و من میدانم که کمتر از این وعده عمل کردهای.
بوسیم عطا کردی، زان کرده پشیمانیدانی که خطا کردی، دیگر نکنی دانم
هوش مصنوعی: بوسهات را به من عطا کردی، حالا از اینکه این کار را کردی پشیمان هستی. میدانی که اشتباه کردهای و میدانم دیگر این کار را نخواهی کرد.
گر کشتنیم باری هم دست تو و تیغتخود دست به خون من، هم تر نکنی دانم
هوش مصنوعی: اگر یک بار دیگر مرا بکشی، میدانم که با شمشیر خودت این کار را میکنی و از این کار هم احساس ترس نخواهی کرد.
گهگه زنی از شوخی حلقهٔ در خاقانیخانه همه خون بینی، سر درنکنی دانم
هوش مصنوعی: گاهی از شوخی به در خانه خاقانی میزنی، و همه جا خون میبینی، اما اگر سر در نکنی، میدانم که چه میگذرد.
هان ای دل خاقانی سر در سر کارش کنالا هوس وصلش، در سر نکنی دانم
هوش مصنوعی: آه ای دل، بیدار باش و تمام توجهات را معطوف کار خود قرار بده، جز آرزوی وصل او که میدانم در سر نگذاشتهای.
گرچه به عراق اندر سلطان سخن گشتیجز خاک در سلطان افسر نکنی دانم
هوش مصنوعی: اگرچه در عراق به مقام سلطنت رسیدی، اما نمیتوانی جز خاک چیزی در زیر فرمان داشته باشی.