غزل شمارهٔ ۲۹۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به معشوقش نگاهی عمیق و حساس دارد و از او میخواهد که در حساسیتها و عشقش به او ملاحظهای نشان دهد. او از معشوقش میخواهد که به راحتی احساساتش را پنهان نکند و وعدههای غیر واقعی ندهد. شاعر همچنین به حس وابستگی و فرمانبرداریاش از او اشاره میکند و میگوید، اگرچه او به عشقش بسیار پایبند است، اما نمیخواهد به تسلیم یا ذلت برسد. شاعر به معشوق هشدار میدهد که در عشق و دوستی واقعی باید از آزار و اذیت یکدیگر دوری کنند و در نهایت از جایگاه خود به عنوان «غلام» معشوق یا به نوعی خدمتگزار یاد میکند و از او میخواهد که خود را از مقام والای آنچه هست، تنزل ندهد.
گرچه جانی از نظر پنهان مشورحم کن در خون جان ای جان مشو
هوش مصنوعی: هرچند که وجودت از دید پنهان است، اما ای جان، رحم کن و در خون خود غوطهور نشو.
پردهٔ رازم دریدی آشکاروعدههای کژ مده پنهان مشو
هوش مصنوعی: راز من را فاش کردی، وعدههای نادرست و فریبنده را به من نده و مخفی نمان.
گر به جان فرمان دهی فرمان برمآمدی ناخوانده بیفرمان مشو
هوش مصنوعی: اگر به من دستور بدهی، بیچون و چرا عمل میکنم، اما اگر بیدعوت و بدون رخصت بیایی، مرا مجبور نکن.
از بن دندان به دندانمزد توجان دهم جای دگر مهمان مشو
هوش مصنوعی: من جانبازی خود را برای جبران زحمات تو تقدیم میکنم و در هیچ جای دیگری مهمان نخواهم شد.
گر بپیچم در کمند زلف توچون کمند از شرم، رخ پیچان مشو
هوش مصنوعی: اگر در زلف تو گرفتار شوم، مثل کمندی که از شرم پیچیده شده، صورتت را از من منحرف نکن.
خون خوری ترکانه کاین از دوستی استخون مخور، ترکی مکن، تازان مشو
هوش مصنوعی: از دوستی و محبت نباید به کسی آسیب رساند و نباید به سبب عشق یا رابطهای، خونی بر زمین ریخته شود. پس بهتر است در این راه خویشتنداری کرد و از خشونت و جنگ دوری جست.
کشتیام پس خویشتن نادان کنیاین همه دانا مکُش، نادان مشو
هوش مصنوعی: ما خود را به دست نادانی کشتیم، پس تو که به دانایی میرسی، این همه دانا را از بین نبر، خودت هم نادان نشو.
چون غلام توست خاقانی تو نیزجز غلام خسرو ایران مشو
هوش مصنوعی: چون تو بنده و خدمتگذار او هستی، پس خودت هم جز بنده و خدمتگذار شاه ایران نباش.