غزل شمارهٔ ۲۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر بیان میکند که عشقش به معشوق چنان عمیق است که پای او در سنگ مانده و عقلش نیز در برابر این عشق محدود شده است. او میگوید که نامش به یاد کسی نمیآید و خود را ننگین میداند. شاعر از معشوق میخواهد هرچه جفا میتواند به او کند، زیرا او در حال تحمل ذلت است. در نهایت، او احساس میکند هر کسی که به استقبالش آمده، در واقع فاصلهای از او دارد و معشوقش دور است. شاعر از انوری میخواهد که پای معشوق را از راهی که رفته، بازگرداند، زیرا هر وسیلهای که بتواند او را به معشوق برساند، ناقص و شکستخورده است.
پایم از عشق تو در سنگ آمدستعقل را با تو قبا تنگ آمدست
هوش مصنوعی: من به عشق تو آنچنان وابسته شدم که عقل و فهمم را به زنجیر کشیده و در عشق تو محدود کردهام.
نام من هرگز نیاری بر زبانآری از نامم ترا ننگ آمدست
هوش مصنوعی: هرگز نام من را بر زبان نیاور، چون از یادآوری آن شرمسار شدهای.
هرچه دانی از جفا با من بکنکت زبونی نیک در چنگ آمدست
هوش مصنوعی: هرچقدر که میدانی میتوانی به من ظلم و ستم کنی، چون در حال حاضر من در شرایط ذلت و ضعف قرار دارم و زیر فشار هستم.
هرکسی آمد به استقبال مناندهانت چند فرسنگ آمدست
هوش مصنوعی: هر کسی که برای خوشامدگویی به من آمده، نشان میدهد که چقدر دور از من آمده است.
انوری پایت ز راهی بازکشکاندران هر مرکبی لنگ آمدست
هوش مصنوعی: ای انوری، پایت را از این راه بردار، زیرا در اینجا هر مرکبی به هدف نرسیده و متوقف مانده است.