غزل شمارهٔ ۱۱۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره دلتنگی و غم از دوری معشوق است. شاعر از معشوق دعوت میکند که نزدش بیاید و از او میپرسد که چرا به یاد دوستان افتاده است. او از درد جدایی و غمهایی که به خاطر این دوری به جانش آمده سخن میگوید. شاعر همچنین از معشوق میخواهد که در دلش آتش نگذارد و بر تکبرش غلبه کند، تا ارتباطی واقعی و صمیمی برقرار شود. در نهایت، او به یادآوری عهدی که بین آنها بوده اشاره میکند و از معشوق میخواهد که حقیقت را بگوید.
عجب عجب که ترا یاد دوستان آمددرآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد
هوش مصنوعی: عجب است که یاد دوستان به تو افتاده است، بیا، بیا، که کار ما به تو وابسته شده است.
مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیشمکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد
هوش مصنوعی: برایم نبر خاطرات و درد و غم را از خواب و استراحتی که به خاطر فراق تو دارم، بیشتر از این نبر. نبر که غم تو برای من سودی ندارد و تنها به دل من آسیب میزند.
چه میکنی به چه مشغولی و چه میطلبیچه گفتمت چه شنیدی چه در گمان آمد
هوش مصنوعی: به چه کاری مشغولی و دنبال چه چیزی هستی؟ چه چیزهایی به تو گفتم و چه چیزهایی شنیدی؟ چه تصوری در ذهنت شکل گرفته است؟
مزن مزن پس از این در دل آتشم که ز توبیا بیا که بدین خسته دل غمان آمد
هوش مصنوعی: دیگر بر دل آتشم نزن، چون از تو بخواهی که بیایی، قلب خستهام پر از غم شده است.
چنان که بود گمان رهی به بدعهدیبه عاقبت همه عهد تو همچنان آمد
هوش مصنوعی: به گونهای که گمان میکردی، رهی به بیوفایی و عدم پایبندی نمیباشد، چون در نهایت، تمام وعدههای تو همچنان برقرار ماند.
کرانه کردی از من تو خود ندانستیکه دل ز عشق تو یکباره در میان آمد
هوش مصنوعی: تو از من دوری کردی بدون آنکه بدانی که دل من به خاطر عشق تو ناگهان در میان آمد و به عشق تو ابراز احساس کرد.
مکن تکبر و بهر خدای راست بگویکه تا حدیث منت هیچ بر زبان آمد
هوش مصنوعی: تکبر نکن و به خاطر خدا به راست بگو که هیچگاه دربارهی نعمتها و خوبیهایی که به تو داده شده، سخن نگویی.