غزل شمارهٔ ۱۱۶
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عمق عشق و جدایی اشاره میکند. او میگوید که طاقت عشق معشوقش دیگر برایش باقی نمانده و نمیتواند بیشتر از این بدون او زندگی کند. بیان میکند که غم و درد ناشی از عشق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و زندگی بدون او برایش غیرممکن است. همچنین، از احساس بیگانگی و دلتنگی خود در دنیای بدون معشوق سخن میگوید و در نهایت بر ناتوانیاش در انجام تدابیر لازم برای حل مشکلات ناشی از این عشق تأکید میکند. در پایان، شاعر به سردرگمی خود در مورد ایمان و عقایدش اشاره میکند.
طاقت عشق تو زین بیشم نماندبیش از این بیتو سر خویشم نماند
هوش مصنوعی: دیگر طاقت از عشق تو برایم باقی نمانده و بدون تو دیگر نمیتوانم زندگی کنم.
راست میخواهی نخواهم بیتو عمربرگ گفتار کمابیشم نماند
هوش مصنوعی: اگر بخواهی حقیقت را بگویی، من بدون تو نمیتوانم زندگی کنم و دیگر چیزی برای گفتن نخواهم داشت.
شد توانگر جانم از تیمار و غمزان دل بیصبر درویشم نماند
هوش مصنوعی: بر اثر غم و نگرانی، روح من به آرامش و ثروتی دست یافته است و دیگر درویشی با دل بیصبر در من باقی نمانده است.
تا گرفتم آشنایی با غمتدر جهان بیگانه و خویشم نماند
هوش مصنوعی: هنگامی که با غم تو آشنا شدم، در این دنیا هیچ آشنا و خویشاوندی برایم باقی نماند.
چون کنم تدبیر کارت چون کنمچون دل تدبیراندیشم نماند
هوش مصنوعی: چطور میتوانم برای کار تو تدبیر کنم، وقتی دل خودم دیگر توان تدبیر ندارد؟
انوری تا کی از این کافربچهکاعتقاد مذهب و کیشم نماند
هوش مصنوعی: انوری از این کافربچه که به اعتقادات مذهبی و کیش خود پایبند نیست، کلافه شده و نمیداند تا چه زمانی باید این وضعیت را تحمل کند.