غزل شمارهٔ ۲۹۹
هوش مصنوعی: این شعر از شاعر با عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. او از عذابها و غمهای عشقش میگوید و اینکه هر لحظه به یاد وصال معشوقش است. شاعر احساس میکند که اگر از محبت معشوق بیبهره باشد، با غم و رنج دست و پنجه نرم میکند. همچنین، او از آرزو میکند که کاش میتوانست مثل دیگران زندگی آرام و خوشی داشته باشد، اما عشقش باعث میشود که روزهایش تاریک و پر از درد باشند. در نهایت، او تنها یادگاری از معشوقش را نور روی او میداند.
گر من اندر عشقِ تو جز درد یاری دارمیهر زمانی تازه با وصلِ تو کاری دارمی
هوش مصنوعی: اگر من در عشق تو تنها درد و رنج داشته باشم، هر زمان به خاطر وصالك، کار و شغل تازهای برای انجام دادن خواهم داشت.
ور نکردی خوار تیمار توام در چشم خلقوز غم و تیمار تو تیمارداری دارمی
هوش مصنوعی: اگر من در نظر مردم به خاطر تو ناچیز و بیارزش شده باشم، از غم و ناراحتیام دلتنگی و مراقبت تو را دارم.
هم ز باغ وصل تو روزی گلی میچیدمیگرنه هردم از فلک بر دیده خاری دارمی
هوش مصنوعی: من روزی از باغ وصالت گلی میچیدم، اما اکنون همواره از آسمان بر روی چشمانم خار میچسبد.
نیستی فریاد من چندین ز جور روزگارگر چو دیگر مردمان خوش روزگاری دارمی
هوش مصنوعی: من در فریاد من از بینصیبی روزگار نالیدهام، اگر مثل دیگر مردم زندگی خوب و خوشی داشتم، این چنین غمگین نبودم.
نالهٔ من هر شبی کم باشدی از آسماندر غمت گر جز کواکب غمگساری دارمی
هوش مصنوعی: هر شب ناله و فریاد من کمتر از آسمان نیست، اگرچه در غم تو جز ستارههای غمگین چیزی ندارم.
چون نمیگیرد قراری کار من با وصل توکاشکی چون عاقلان باری قرار دارمی
هوش مصنوعی: وقتی کارم با وجود تو به ثبات نمیرسد، ای کاش مثل عاقلان برای یکبار هم که شده، به آرامش میرسیدم.
روزم از عشقت چو شب تاریک بگذشتی اگرجز لقب از نور رویت یادگاری دارمی
هوش مصنوعی: روز من با عشق تو مانند شب تاریک میگذرد، اگر غیر از نام تو، نشانهای از نور چهرهات باقی نمانده باشد.