شمارهٔ ۲۷۰
هوش مصنوعی: در این بیتها، شاعر درباره حال و هوای یک شب سحری سخن میگوید که با دوستانش، هنرمندانی چون خنیاگران و حریفان، نشسته است. او پسری را میبیند که جلوش آمده و به او شراب لعلرنگی را تعارف میکند. همچنین کمر بندی زیبا را به او نشان میدهد. حریفان و دوستانش به او توجه میکنند و از او میپرسند که اگر دهانی نیست، چگونه شراب را بنوشد و اگر میانهای وجود ندارد، چگونه میتواند کمر را ببندد. این ابیات به نوعی به موضوع عشق، زیبایی، و عدم توانایی در بیان عشق پرداخته است.
با یکی مزاح و دو خنیاگر و سه تا حریفدوش نزدیک من آمد آن پسر وقت سحر
هوش مصنوعی: در ساعت صبح، آن پسر با یکی شوخی میکرد، دو نوازنده را همراه داشت و سه دوست هم نزدیک من بودند.
پیشش آوردم شراب لعل چون چشم خروسنزدش آوردم کمر بند مرصع از گهر
هوش مصنوعی: شراب قرمزی که مانند چشم خروس میدرخشد را پیش او آوردم، و همچنین کمربند زیبا و پر زرق و برق را که انگشترهای باارزش در آن کار شده است، نزدش بردم.
آن حریفان و ندیمانش به من کردند رویکای بلاغت را بلاغ و وی بصارت را بصر
هوش مصنوعی: حریفان و دوستانش به من توجه کردند و من با مهارت و بینش خود توانستم به خوبی پاسخ دهم.
چون دهان نبود مر او را در کجا ریزد شرابچون میان نبود مر او را در کجا بندد کمر
هوش مصنوعی: وقتی دهان نیست، شراب را کجا بریزد؟ و وقتی میان وجود ندارد، کمر را کجا ببندد؟